فی ژوو

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

فی ژوو

مرجع دانلود فایل ,تحقیق , پروژه , پایان نامه , فایل فلش گوشی

دانلودمقاله مروری بر ادبیات

اختصاصی از فی ژوو دانلودمقاله مروری بر ادبیات دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

 برای دانش آموزان سطح ابتدایی, هدف از آموزش خواندن آشنا کردن با طرحهای عملی گرامر و بخشهای لغوی در متن و تقویت این دانش اساسی است.
خواندن واقعی یک فعالیت فردی است که در خارج از کلاس به جز خواندن موقتی کلاس روی می دهد بعضی از دانشمندان معتقدند که خواندن فعالیتی چند قسمتی است.
این امر فعالیت را چند قسمتی می سازد یعنی, خواندن گروهی از کلمات که واحدهای معنا داری را تشکیل می دهند مهارتی فرعی است که برای سریع خواندن در آینده اساسی است.
همچنین گفته شده است که خواند نوعی فعالیت حل مسأله است که در آن توضیح اصول کلی به خواندن دانش آموز کمک می کند.
بر طبق نظر فرایر, خواندن ایجاد دامنه قابل توجهی از پاسخهای همیشگی(مادی) به مجموعه خاصی از الگوی اشکال گرافیکی است. چستین (chostain) ابراز می دارد که خواندن یک فرآیند شناختی فعال (موثر) است.
فرآیند خواندن به طور ضمنی به یک سیستم شناختی فعال اشاره می کند که بر روی مواد جانبی برای رسیدن به درک پیام عمل می کند. وظیفه خواننده فعال کردن دانش پیش زمینه و زبانی برای خلق مجدد پیغام مورد نظر نویسنده است(1988,222 Chastar)
چند شیوه برای یادگیری خواندن وجود دارد:
شنیداری زبانی: مدل یادگیری رفتار شناس که در آن نقش تجویز شده برای خواندن تقویت عادتهاست.
گرامر – ترجمه: ارائه خواندن(قرائت) هایی که شامل لغت و مثالهایی از گرامری است که باید آموخته شود.
برنارد(1984) سناریوی عملی خواندن کلاسی را به شکل زیر توصیف می کند.
1) مقدمه(آشناسازی): بلند خواندن توسط دانش آموز(تصحیح اشتباهات توسط معلم که نوعی تداخل با درک محسوب می شود.
2) دانش آموزان متن را می خوانند.
3) دانش اموزان پاسخ سوالات داده شده در متن را می نویسند.
زبان شناسان کاربردی که خواندن را مهارت محسوب می کنند این برداشتها را ارائه می دهند.
مهارت های انفعالی: چون خواننده پیغامی مشابه با مفهوم مورد نظر گوینده تولید نمی کند.
مهارت های پذیرنده ای:خواننده پیغامی را از یک نویسنده دریافت می کند.
مهارت های رمزگشایی:زبان یک رمز است که باید برای رسیدن به معنای پیغام کشف گردد.
4)خلق مجدد(باز تولید): خواننده مفهوم مورد نظر نویسنده را دوباره خلق می کند.
5)مهارتهای پویا(فعال):مطابق نظریه گودکن, خواندن یک بازی حدسی روان بازشناختی است.
خواندن یک بازی حدسی روان زبان شناختی است... خوانندگان معنای عناصر نا آشنای متن را از طریق این رابطه با کل پیغام استنباط می کنند.
در رابطه با مهارتهای دیگر, چستین(Chastain) ادعا می کند که خواندن برای معنا, فرآیند ارتباطی و ذهنی مشابه با مهارتهای دیگر است. خواندن جریان ارتباطی را در هر یک از دیگر مهارتهای زبانی تسهیل می کند.
رابطه علامتی منطقی یک راهکار مقدماتی است. این رابطه به مرحله اولیه یادگیری برای خواندن از طریق بلند خوانی و تمرین دیکته, آزمایشگاه, نوار, ضبط صوت و غیره محدود است. گوش دادن به بلند خواند فردی دیگر فعالیت خیلی محرکی نیست. دانش آموزان به سرعت خسته می شوند. آنها در ابتدا باید یاد بگیرند که شبیه سازی کنند(تقلید کنند) و مطالب را با گفتگوی بعدی پیوسته تطبیق دهند.
البته این مطلب برای مبتدی ها قانون محسوب نمی شود. دانش آموزان نباید با انطباقهای غیر معمول و بی فایده خسته شوند.
بر طبق تجربه شما, کدام یک از روابط منطقی بیشترین مشکلات را برای دانش آموزان شما ایجاد می کند؟ آیا پیشنهادی در رابطه با تدریس موثرتر آنها دارید؟
دیدگاه دیگر از لحاظ ساختار, بی معنایی است. برمبنای این عقیده, چستین اظهار می دارد که معنا در مطلب نوشتاری قرار نمی گیرد, در عوض, خواننده معنی مورد نظر نویسنده را, بر مبنای آنچه بین متن و دانش پیش زمینه ای او رخ می دهد, مجدداً خلق می کند. هدف از زبان ایجاد ارتباط است. به راستی خواندن, پیغامی را که در آن ابزارهای لغوی مهم هستند حمل می کند.
فعالیت های خواندن به منظور انگیزش دانش آموز در خواندن تکلیف و برای آماده سازی آنها به منظور توانایی برای خواندن آن انجام می شود. رینلگر و دبر, فعالیت پیش خواندن را فعالیت توانا سازی و برای درک مطلب می نامند. این تجربه, درک را نیز شامل می شود. اهدافی برای روبرو شدن با متن و ساختار مطلب.
ممکن است معلم به دانش آموزان مطلبی در مورد ساختار فصل راهنمای کتاب برای استفاده از استراتژی بیاموزد و درک و بازیافت اطلاعات را در دانش آموزان افزایش دهد. در این مورد چند دیدگاه حمایتی مثل فرآیند SQ3R وجود دارد که شامل موارد زیر است: بررسی سئوال, خواندن, یادآوری و مرور.
"نقشه داستان" تکنیک دیگری است که از آن طریق دانش اموزان یاد می گیرند روابط مهم را در خواندن با قراردادن ایده ها, وقایع و فصل های اصلی از "دایره اتصال" نشان دهند.
نقشه های داستان ممکن است شامل ایده های اصلی و جزئیات متوالی, تشابه ها, تباین ها یا علت و معلول ها باشند.
طبق نظریه کراشن وترل(1983), خواندن یک استراتژی ارتباطی است.
1)برای معنا بخوانید
2)همه کلمات را جستجو نکنید
3)معنا را پیش بینی کنید
4) از متن استفاده کنید.
"در روش شناسی ما " روش خواندن" را داریم".
در آموزش زبان خارجی, یک برنامه یا روش که در آن درک خواندن مقصود اصلی است. در روش خواندن a) زبان خارجی به طور کلی از طریق متون نوشتاری با لغات و ساختارهای آسان معرفی می شود
b) در ک از طریق ترجمه و تحلیل گرامری آموخته می شود.
c) اگر زبان گفتاری آموخته شود, معمولاً برای تقویت خواندن به کار می رود و به خواندن شفاهی متون محدود است.
هدف از خواندن, خواندن برای معنا یا برای خلق مجدد معنی مورد نظر نوسینده است. خواندن شامل درک می شود, هنگامی که خوانندگان درک نمی کنند, در حال خواندن نیستند.
" روش wwp" (1980 توسط استنفر بیان شده است) توجه به سه سوال را شامل می شود
1)به چه چیزی می اندیشید(درباره متن خواندنی)
2)چرا اینگونه فکر می کنید
3) آنرا اثبات کنید
سئوالهای درک ممکن است شامل موارد زیر باشد:
1)استنباط(به معنای استنباط معنایی است که مستقیماً در متن خواندنی ذکر نشده است.
2)ساخت: ترکیب بخشها به عناصر جدایی که یک کل را تشکیل می دهند.
3)تأویل: بیان معنای یک کلمه یا یک عبارت با استفاده از کلمات یا عبارتهای دیگر, اغلب در تلاشی برای درک ساده تر معنی.
4)ایده اصلی که می تواند در شکل یک مقاله مختصر باشد.
اندرسون (1984 صفحه 186) تباین بین دو روش اصلی برای درک را در مقایسه زیر خلاصه می کند.
مدل مهارت
1) خواندن از مهارتهای جدا تشکیل شده است
2)خواندن ترتیب مهارتی سلسله مراتبی دارد
3)بکاربردن مهارتهای خوردن به معنی منتهی می گردد.
4)خواندن فرآیندی مجزا از صحبت کردن, گوش کردن و نوشتن است.
5)خواندن یک فرآیند انفعالی است.
6)خواندن فرآیندی دقیق است.
7)در خواندن شکل قبل از نقش می آید(قرار دارد)
مدل روانشناسی
1)خواندن یک فرآیند یک پارچه است.
2)خواندن ترتیب مهارتی ندارد.
3)خواندن بر معنا متمرکز است.(معنا مرکزی است)
4)خواندن یکی دیگر از فرآیندهای زبانی است.
5)خواندن یک فرایند پویا(فعال) است.
6)خواندن فرآیند دقیقی نیست.
7)در خواندن نقش قبل از شکل می آید.(قرار دارد)
فرهنگ لغت(زبانشناسی کاربردی) لانگمن, خواندن را به شکل زیر تعریف می کند.
1)درک یک متن نوشتاری به منظور درک مفاهیم آن, این فرآیند می تواند در سکوت(خواندن آرام(بی صدا)) صورت گیرد در کسی که از ان ناشی می شود. درک خواندن(درک مفاهیم) نامیده می شود.
2)بلند گفتن یک متن نوشتاری(شفاهی خواندن), این فرآیند می تواند با یا بدون درک مفاهیم صورت گیرد.
انواع مختلف درک مفاهیم اغلب بر طبق هدف خواننده در خواندن در نوع فرآیند خواندن بکار رفته تشخیص داده شده اند.
a)درک ادبی:خواندن به منظور درک, یادآوری برای بازخوانی اطلاعاتی که بطور واضح در متن گنجانده شده اند.
b)درک استنباطی: خواندن به منظور پیداکردن اطلاعاتی که به موضوع در متن بیان شده اند, با استفاده از تجربه خوانندوشهود و استنباط
c)درک انتقادی یا سنجشی:خواندن به منظور مقایسه اطلاعات متن با دانش و ارزش های خود خواننده.
d)درک حق شناسی: خواندن به منظور کسب پاسخ احساسی یا پاسخهای ارزشمند دیگر از متن.
معلم باید توضیح لازم را بصورت شفاهی ارائه دهد و دانش آموزان بصورت شفاهی نمود کلمات جدید را درک می کنند.بنابراین, دانش آموزان ایده هایی در مورد آنچه تصمیم به خواندن آن دارند خواهند دانست. بنابراین ممکن است در پیش بینی معنا به آنها کمک شود و قبل از اینکه آغاز به تلفظ آنها کنند کلمات را تنها بصورت گروهی بخوانند و یک گروه کامل را تشخیص دهند.دیورز یادآوری می کند که آشناسازی با زبان خارجی باید در شکل شفاهی باشد, سپس متن معرفی گردد.
بین اطلاعات بصری و غیر بصری در خواندن مبادله وجود دارد. مطلبی که بیش از همه شناخته شده است این است که در پس مردمک چشم برای تشخیص یک حرف, یک لغت یا معنای متن اطلاعات بصری کمی لازم است(ریورز 1981 نقل از فرانک اسمیت 1973)
به علاوه در بحثمان در مورد آشنا سازی شفاهی با درک مفاهیم, منظورمان از آشناسازی شفاهی بلند خواندن نیست. حتی صحبت کنندگان بومی نیز ممکن است متنی را بلند بخوانند بدون اینکه آن را درک کنند.
بلند خواندن بیش از آنکه رمز گشایی باشد, رمز سازی است و در آموزش خواندن, تاکید باید بر خواندن برای رمز گشایی معنا باشد. وادار کردن دانش آموزان به بلند خواندن اتلاف وقت است و نقطه تمرکز اشتباهی دردرس ایجاد می کند.

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله   21 صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلودمقاله مروری بر ادبیات

دانلود مقاله کالا

اختصاصی از فی ژوو دانلود مقاله کالا دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

 


نگاهی بر کالا
در اصطلاح علم اقتصاد، محصولات و موادّ مختلفی که توسط تولیدکننده، به بازار عرضه شود و در برابر دریافت پول، یکی از نیازهای انسان را تأمین و رفع کند، کالا نام دارد. کالاهایی که در بازار عرضه می‌شوند، و به فروش می‌رسند تا توسط مصرف کنندگان خریداری شوند و به مصرف برسند، کالاهای مصرفی نام دارند. کالاهایی که تولیدکنندگان دیگری برای تولید کالاهای مختلف دیگر، آن ها را خریداری کنند و مورد استفاده قرار دهند، کالای واسطه‌ای نامیده می‌شود. کالاهایی که نیازهای اوّلیّهٔ مصرف کنندگان را تأمین می‌کند، کالاهای ضروری و کالاهایی که برای تأمین نیازهای کم اهمیت تر مصرف می‌شود، کالاهای تجملّی نامیده می‌شود.
کالای اقتصادی
کالای اقتصادی به تمام کالاهای مادی یا معنوی اطلاق می‌شود که ارزش پولی داشته و قابلیت خرید و فروش داشته باشند. به‌عبارتی هر کالا یا خدمتی که فرد، حاضر به پرداخت مبلغی برای کسب آن باشد کالای اقتصادی محسوب می‌شود.

 


تقسیمات کالا
کالای اقتصادی به کالاهای خوب و بد تقسیم می‌شوند. کالاهایی که فرد برای کسب آن حاضر به پرداخت مبلغی باشد کالای خوب و کالا یا خدمتی که فرد برای دور شدن از آن حاضر به پرداخت باشد کالای بد می‌باشد. مثلاً آشغال یا درد دندان.
کالاهای اقتصادی از دیدگاه مصرف نیز قابل تقسیم می‌باشند:
تقسیم بندی کالاهای اقتصادی قابلیت جلوگیری از مصرف
بله خیر
رقابت مصرف‌کنندگان بله
کالاهای خصوصی: غذا، لباس، خودرو و ...
کالاهای مشترک: محیط زیست
خیر
کالاهای گروهی: باشگاه‌های ورزشی، کافه‌ها و ...
کالاهای عمومی: امنیت عمومی پلیس، ارتش و تلویزیون‌های آنتنی
مثال
برای نمونه اگر دعای خیر گدا برای فردی با ارزش باشد و برای وی مطلوبیت و خوشآیندی داشته باشد، آن دعای خیر یا رضایتمندی گدا برای شخص یک کالای اقتصادی می‌باشد. ولی راهنمایی یک پدر در زمینه‌های اقتصادی ویا سایر زمینه‌ها در صورتیکه برای فرد رضایتمندی نداشته باشد، کالای اقتصادی محسوب نمی‌شود.
کالا چیست؟
در اصطلاح علم اقتصاد، محصولات و موادّ مختلفی که توسط تولید کننده، به بازار عرضه شود و در برابر دریافت پول، یکی ازنیازهای انسان را تأمین و رفع کند، کالا نام دارد. کالاهایی که در بازار عرضه می‌شوند، و به فروش می‌رسند تا توسط مصرف کنندگان خریداری شوند و به مصرف برسند، کالاهای مصرفی نام دارند. کالاهایی که تولیدکنندگان دیگری برای تولید کالاهای مختلف دیگر، آن ها را خریداری کنند و مورد استفاده قرار دهند، کالای واسطه ای نامیده می‌شود. کالاهایی که نیازهای اوّلیّهٔ مصرف کنندگان را تأمین می‌کند، کالاهای ضروری و کالاهایی که برای تأمین نیازهای کم اهمیت تر مصرف می‌شود، کالاهای تجملّی نامیده می‌شود.
قراردادهای سلف Bai-Salaf در بورس کالا چیست؟
قراردادی است که در آن دو طرف متعهد می کنند که در یک تاریخ مشخص (توافقی است) و با یک قیمت مشخص (توافقی است) یک کالا با کیفیت مشخص (توافقی است) را مبادله کنند در این قرارداد دو طرف متعهد هستند که طبق ضوابط قرارداد عمل کنند. خریدار نگران است که قیمت کالا در آینده بالا رود و فروشنده نگران است که قیمت کالا ثابت یا پایین می آید.
این قرارداد در بازار غیررسمی (خارج از بورس) در کشورهای اسلامی صورت می گیرند. در بورس کالای ایران این قرارداد اعتبار دارد و به صورت مستمر انجام می گیرد.
در این قراردادها کل مبلغ مورد معامله ابتدا به تحویل دهنده کالا پرداخت می شود یعنی تحویل دهنده کالا در ابتدا پول را می گیرد و در سررسید کالا را تحویل می دهد. معاملات سلف به نوعی در شمار قراردادهای آتی قرار می گیرند. البته میان معاملات سلف و قراردادهای آتی تفاوت هایی وجود دارد. در غالب کشورها از آنجا که معاملات سلف در خارج از بورس انجام می شود فاقد استانداردهای لحاظ شده در قراردادهای آتی هستند. لذا دو طرف معامله می توانند قرارداد را به نحو دلخواه و براساس نیاز خود به صورت توافقی تنظیم کنند.
در معاملات آتی، اتاق پایاپای (نهاد تسویه) وجود دارد که مبلغی را به عنوان ودیعه از هر دو طرف در هنگام عقد قرارداد دریافت می کند در حالی که در قرارداد سلف اتاق پایاپای موجود نیست و هر طرف مستقیماً نسبت به دیگری مسئول است.(مربوط به کشورهای اسلامی ) قراردادهای آتی در بورس کالا، تحت مقررات و نظارت کمیته معاملات است، اما بازارهای سلف تحت مقررات و ضوابط خاصی نیستند. در بورس کالای ایران معامله سلف رسمیت داشته و معامله از طریق اتاق پایاپای بورس صورت می گیرد.
چه کسانی از بورس کالا بهره‌مند می‌شوند؟
همان طوری که قبلا گفته شد، بورس کالا یک بازار سازمان‌یافته و متشکلی است که در آن کالاها بصورت نقدی یا آتی مورد داد و ستد قرار می گیرد، بورس کالا بر صحت انجام معاملات نظارت نموده و اجرای قراردادها را تضمین می‌کند. بنابراین، همانند بازارهای دیگر، ورود تمامی افراد، گروه‌ها و نهادهای جامعه در آن بلامانع بوده و تمام افراد می‌توانند وارد بازار شوند و از آن منتفع گردند. از آنجا که ورود تمامی افراد و نهادها به بازار بورس کالا مبتنی بر انگیزه و هدفی می‌باشد، می‌توان تمامی شرکت‌کنندگان بازار را بر اساس اهداف و انگیزه ورود به بازار، دسته‌بندی نمود.
گروهی به دنبال فرار از ریسک قیمت و رفع نگرانی‌های ناشی از نوسانات قیمتی وارد این بازار خواهند شد. تولیدکنندگان محصولات کشاورزی، فلزات و نظایر آن و مصرف‌کنندگان اصلی این محصولات عمدتاً در این گروه قرار می‌گیرند. گروهی دیگر در پی سود وارد این بازار می‌شوند. آنها با قبول ریسک موجود در بازار، به سود بیشتر که عمدتاً ناشی از تغییر قیمت‌هاست، دست می‌یابند. سوداگران، دلالان، سلف‌خران، واسطه‌ها، تجار و سایر افراد در این گروه قرار می‌گیرند به عنوان نمونه در ادامه، هر یک از گروه‌های فوق‌الذکر در بورس کالایی مانند بورس فلزات مورد بررسی قرار می‌گیرد:
تولیدکنندگان و بازرگانان مواد اولیه: تولیدکنندگان همواره برای برنامه ریزی حجم و نوع محصولات خود، چالش هایی دارند. عمده‌ترین آنها عبارتست از عدم شفافیت بازار، نامعلوم بودن روند آتی قیمت محصولات و ناکارآمدی نظام تعیین قیمت و توزیع محصولات. بنابراین تولیدکنندگان می توانند با استفاده از ابزارهای داد و ستد در بورس فلزات، در برابر نوسانات قیمت ایمن شوند و با خرید و فروش قراردادهای سلف و آتی، ریسک قیمت را پوشش دهند.
بازرگانان نیز می توانند با همین روش با اطمینان خاطر بیشتری از قیمتهای آتی برای صادرات و واردات محصولات موردنظرشان تصمیم‌گیری نمایند.
صنایع فلزی و سایر مصرف‌کنندگان:صنایعی که مواد فلزی را به عنوان مواد اولیه خود دریافت می نمایند، نقش بسیار مهمی در بازار فلز ایفا می‌کنند. طبیعتا این صنایع نیز برای برنامه ریزی تولید خود، تمایل دارند از خطرات ناشی از نوسان قیمت ها ایمن شوند و با برآوردی مطمئن از قیمت تمام شده، به تولیدی اقتصادی بپردازند. برای این گروه، بورس فلزات مکان مطمئنی برای خرید مواد اولیه، دریافت اطلاعات موثق در مورد روند قیمت‌ها و در نتیجه تضمین سود شرکت می‌باشد.
سوداگران: سوداگران گروهی دیگر از شرکت‌کنندگان در بازار هستند که با استفاده از نوسان قیمت کالاها و قراردادها، در بازار سود می‌برند. آنها با قبول ریسک موجود در بازار، کسب سود می‌نمایند. این افراد معمولاً به منابع اطلاعاتی دقیق دسترسی داشته و یا از قدرت تجزیه و تحلیل بیشتری برخوردارند. سوداگران زمانی خریدار و در زمان دیگر فروشنده می‌باشند. اگر پیش‌بینی شود که قیمت‌ها افزایش خواهد یافت، قرارداد خرید را امضا می‌کنند و بر عکس، اگر آنها پیش‌بینی کنند قیمت‌ها کاهش خواهد یافت، به عنوان فروشنده قرارداد حاضر می‌شوند. سوداگران نقش مکمل مبادله‌گران تضمینی را داشته و بدون آنها امکان رونق بورس کالا وجود ندارد. سوداگران به سختی می‌توانند از بازاری که در آن تنها مبادله فیزیکی کالا انجام می‌گیرد، بهره‌مند شوند. اما آنها علاقه‌مند به فعالیت در بازارهایی هستند که در آن مبادلات با کاغذ (رسید انبار) انجام می‌گیرد. زیرا مشکلات انبارداری و حمل و نقل را متحمل نمی‌شوند.
سازمان‌های ناظر یا تسهیل‌کننده:این نهادها گرچه به طور مستقیم در مبادلات شرکت نمی‌کنند، اما وجود آنها در رونق یا امنیت بازار ضروری است. شرکت های بیمه، بانکها، انبارها، تجهیزات ترابری، اتاق پایاپای و... از جمله این تسهیل‌کنندگان هستند.
از طرفی بورس کالا منافعی نیز برای کل بازار و نظام عرضه، تقاضا و قیمت‌گذاری در بر دارد. این منافع بطور مستقیم بر فعالان در بازار مورد نظر و بطور غیرمستقیم بر مجموعه نظام اقتصادی، روابط فیمابین تجار و مصرف‌کنندگان و کلیه دست‌اندرکاران مسایل بازرگانی و اقتصادی تأثیرگذار خواهد بود. برخی از منافع بلندمدت آن بدین قرار است:
شفافیت بازار:بازارها دارای اطلاعاتی هستند که بر اساس آن تصمیم‌گیری اقتصادی انجام می‌گیرد. مهمترین اطلاعات در هر بازار، قیمت‌ها می‌باشند. در بازارهای سنتی به دلیل ناکارآمد بودن آنها، اطلاعات مزبور در اختیار تمام افراد قرار ندارد و بنابراین افراد خاصی که از اطلاعات ذی‌قیمت بهره‌مندند، می‌توانند سود غیرمتعارف نصیب خود کنند. نقطه مقابل این سود اضافی، زیانی است که اکثر فعالان در بازار، بدلیل تصمیم‌گیری نادرست متحمل می‌شوند. در یک بازار بورس کارا، اطلاعات بازار در دسترس تمام افراد قرار می‌گیرد و برخورداری از رانت اطلاعات بدلیل دسترسی نسبتاً یکسان به اطلاعات، تا حد قابل ملاحظه‌ای کاهش خواهد یافت.
تصحیح ساختار بازار: در اقتصاد پیشرفته، بهترین نوع بازار داد و ستد، حالت رقابتی آن است. هرقدر ساختار یک بازار به شکل رقابتی نزدیکتر شود، تخصیص منابع برای کل فعالان بهتر خواهد بود. بورس نمادی از بازار رقابتی است که قیمت کالاها از برخورد مستقیم عرضه و تقاضا حاصل می‌شود. اولاً قیمت‌های تعیین شده در بورس تعادلی است. ثانیا بدلیل ثبات بیشتر، برای پیش‌بینی قابل اعتمادتر است.
افزایش کیفیت کالاها و استاندارد شدن آنها: از آنجا که استانداردهای خاصی برای داد و ستد محصولات، در بورس کالا توسط کمیته‌های تخصصی تعیین می‌شود، لذا راه‌اندازی این بورس گامی مثبت و بسیار مهم در جهت بهبود کیفیت محصولات و ارتقاء توان رقابتی در بازارهای جهانی خواهد بود. برخورداری تولید‌کنندگان و تجار کالاها از مزایای قوانین و مقررات حاکم بر بورس‌های کالا، جزء ملزومات این بازار است. این مقررات و قوانین و نظارت بر اجرای آن موجب امنیت بازار و در نتیجه رونق می‌گردد.
افزایش کارآیی بازاریابی: به دلیل ورود و خروج آسان افراد در بورس، امکان فرصت‌های سودجویانه برای گروهی خاص (حداقل در بلندمدت) باقی نمی‌ماند.
قسمت قابل توجهی از حاشیه بازاریابی (تفاوت قیمت پرداختی مصرف‌کننده با قیمت دریافتی تولیدکننده) مربوط به سود ویژه واسطه‌گران و دلالان است. لذا تقلیل سود، موجب کاهش هزینه بازاریابی می‌گردد. بورس قادر است زمینه لازم برای کاهش لایه‌های مضاعف از تولید تا مصرف را فراهم کند.
ابزارهای داد و ستد!
دو ابزار مهم مالی که در بورس‌های کالا مبادله می‌شود، قراردادهای آتی و اختیار معامله هستند. وجود اختیار معامله خود منوط به وجود ابزارهای دیگری است که باید پیش از آن در بورس کالا داد و ستد شده باشد. بنابراین، نخستین ابزار مالی که باید برای هر بورس کالای نوظهور طراحی کرد، قراردادهای آتی و انواع آن است. مزیت مهم استفاده از ساز و کار بورس کالا، فراهم ساختن امکاناتی جهت انجام معاملات تأمینی برای تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان آن کالا است. این امر شاید از پاره‌ای جهات، مهمتر از انجام معاملات نقدی و تحویل فیزیکی کالا در بورس‌های یاد شده باشد.
انجام معاملات در بورس کالا، تنها منحصر به رد و بدل کردن کاغذ بین طرفین قرارداد نیست، بلکه خریداران می‌توانند کالای خریداری‌شده را در سررسیدهای مندرج در قرارداد تحویل گیرند (در مورد معاملات نقدی، روز بعد از انعقاد قرارداد). این امر از طریق یکی از انبارهای مورد قبول بورس صورت می‌پذیرد. برای این منظور، بورس باید چندین انبار کالا را به رسمیت بشناسد

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله   19 صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله کالا

دانلودمقاله در مورد مــولانـا

اختصاصی از فی ژوو دانلودمقاله در مورد مــولانـا دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 


مولوی

 

در این تحقیق سعی بر آنست که افکار عقاید و شخصیت مولانا مورد بررسی قرار گیرد به همین خاطر به شرح کوتاهی از سرگذشت مولانا از آغاز عمو تا انجام می پردازیم و کوشش خود را در بررسی موارد ذکر شده می گذاریم.
مولوی حدود 68 سال عمر کرد ولادتش در بلخ روز ششم ربیع الاول از سال 604 و وفاتش در قوینه از بلادروم پنجم ماه جمادی الآخر سنه 672 هجری قمری واقع شد همان سال که نابغه فلسفه و ریاضی خواجه نصیرالدین طوسی وفات یافت پدر مولوی سلطان الطماء شیخ بهاء الدین محمد ولد فرزند حسین بلخی از بزرگان علما و عرفای ممتاز عصر خود که ظاهراً نسبت خرقه تصوف به شیخ نجم الدین کبری متوفی 618 هـ . ق می رسانید.
آباء اجراء مولوی همه از مردم بلخ بودند که در آن روزگار یکی از کریسهای ایالت پهناور خراسان شمرده می شد. بهاءالدین ولد در حدود 616 هـ . ق که تازه آوازه هجوم مغولان ببلاد خوارزم بگوش می رسید با فرزندش مولوی که در آن تاریخ تقریباً 13 ساله بود و دیگر اعضای خانواده و جمعی از ندم و حشم بقصد زیارت بیت الله از بلخ سفر کرد.
معروف است که چون در اثنای آن سفر به نیشابور رسید بزیارت شیخ عطار رفت و شیخ عطار نسخه یی از مثنوی « اسرارنامه » خود را که منظومه عرفانی اخلاقی در بحر فرج مسدس محذوف مقصور1 حدود سه هزار سیصد بیت است و با این بیت آغاز میشود.
بنام آنکه جان را نوردین داد خرد را در فراوانی یقین داد
هدیه کرد و به بهاء الدین ولد گفت « زود باشد که این پسر تو آتش در سوختگان عالم زند ». باری بهاءالدین ولد بعد از سفر مکه در توالی سال 617 هـ . ق گزارش به آسیای صغیر و کشور روم افتاد در آن تاریخ که سلطان علاء الدین --- سلجوقی آنجا سلطنت می کردو وزیری بلک فطرت و عارف مسلک و دانش دوست بنام معین الدین پروانه داشت که هم سلطان و هم وزیر دانشمندش هر دو گوهرشناس بودند و قدر آن مهمانان عزیز را بنکو می دانستند و بدین سبب در تنظیم و تکریم و تهیه وسایل آسودگی و رفاه حال ایشان دقیقه کوتاهی و اهمال ننمودند و بهیمن خلق و صفا و خلوصم ضمیر ، ----- بلند پرواز را صبر کردند که با پروبال همت در فضایی وسیع تر و برتر از آسمانها بال گشاد وقاف تا قاف جان علم و معرفت را زیر پر گرفت و نردبان پایه مدارج کمال بشری را تا عنان آسمان و اوج عرش علیین پیمود.
نردبانهایی است پنهان در جهان
پایه پایه تا عنان آسمان

 

هر گره را نردبانی دیگرست
هر روش را آسمانی دیگر است

 


اتفاقاً در آن تاریخ اوضاع ایران و بخصوص نواحی بلخ و بخارا و خوارزم و دیگر بلاد ماوراء نهر و خراسان در اثر هجوم شوم مغولان خراب و آشفته و در هم شده و مخصوصاً شهر بلخ در همان سال 617 بسبب قتل عام و غارت آن طایفه وحشی خونخوار خالی از سکنه افتاده بود.
باری سن استقبال و پذیرایی گرم سلطان علاءالدین و وزیر دانشمندش که بعداً از ارادتمندان خاص مولانا شده است و خرابی اوضاع بلخ که وطن آبا و اجدادی بهاءالدین ولد و مولوی بود دست بهم داد و مجموع این احوال موجب اقامت بهاءالدین وخانواده او در حوالی قونیه گردید ،‌ در ابتدا مدتی در شهر لارنده که در حدود ده فرسنگی جنوب شرقی قونیه بوده است بودند آنگاه به عاصمه قونیه که در حدود 450 کیلومتری جنوب شرقی استانبول است و در آن تاریخ پایتخت سلاجقه روم بوده است منتقل گردیدند و بهاءالدین در سال 628 هـ . ق فوت کرد و در همان شهر به خاک سپرده شد.
سه شخصیت ممتاز مولوی
مولوی سه شخصیت ممتاز بود ،‌ مقصود سه شخصیت طولی است نه عرضی یعنی سه مرحله بزرگ علمی و عرفانی را که خود او از آنها به خامی و پختگی و سوختگی عبارت کرده است طی کرد تا با مدارج ممکن کمال بشری که اولیای خاص خواست واصل گردید.
شخصیت اول با نخستین مرحله از مراحل علمی و عرفانی مولوی: خاندان مولوی و مهد تربیت و نشو و نمای او خاندان علمی و عرفانی بود مولوی از آغاز کودکی در خدمت پدر و بعد از آن در محضر مشایخ و استادان دیگر و مدتی نیز در دمشق که در آن روزگار مجمع اکابر علما و عرفا و زهاد و عباد بوده است بتحصیل علوم و معارف معمول زمان خود اشتغال داشت چندان که در موقع وفات پدرش که حدود بیست و پنج سال از عمر او می گذشت از علوم متداول زمان خود شامل ادبیات وقفه و اصول فقه و تفسیر قرآن و قصص و تواریخ اسلامی و اصول عقاید و کلام و فلسفه و بالجمله در اکثر فنون عقلی و نقلی سرمایه کافی اندوخته و مخصوصاً در فقاهت بمرتبه اجتهاد و اهلیت فتوی رسیده بود این مرحله از عمر از کودکی تا بیست و پنج سالگی است شخصیت اول مولوی بود که در آن شخصیت فقیهی متشرع و حکیمی دانشمند و مستلزم بامور شرعی شمرده می شد و بقول خودش « سجاده نشین با وقاری بود » شخصیت دوم یا دومین مرحله از مراحل علمی و عرفانی مولوی: شخصیت دوم مولانا از بیست پنج سالگی است تا سی و نه سالگی مقارن سال 642 هـ . ق که ملاقات او با شمس الدین تبریزی اتفاق افتاده در آن مدت که حدود 14 سال می شد مولوی بتوسط سید برهان الدین ترمدی که از مدیران و اصحاب برگزیده پدرش سلطان العلماء بهاء الدین ولد بوده است داخل رشته تصرف و وادی سیر و سلوک گردید مدت نه سال در تحت تعلیم و تربیت مستقیم سید برهان الدین و بعد از وفات وی هم مدت پنج سال به تنهایی با نهایت شوق و علاقه مندی سرگرم ریاست و طی کردن مراحل سیروسلوک بود.
مولوی در همان احوال که یافت و عبادت و پیمودن مراحل طریقت اشتغال داشت باز از تتبع و مطالعه کتب و تکمیل معلومات عقلی و نقلی غافل نمی نشست و بالجمله پندان در علم و عرفان پیش رفت که به مقام پیشوایی و رهبری سالکان و ارباب طریقت نیز رسید و روی هم رفته جامع علوم و معارف ظاهر و باطن گرید بطوری که هم فقها و هم علمای ظاهر از حوزه درس و مواعظ گرم و گیرای منبری او فیض می بردند و هم طریقت و مستعدان معارف روانی باطنی از برکت دستگیری و ارشاد و تربیت های قولی و عملی او بهره مند می شدند ، شخصیت سوم یا سومین مرحله از مراحل علمی و عرفانی مولوی: شخصیت سوم مولانا از حدود 642 شروع می شود که به شمس الدین محمد تبریزی برخورد واثرصحبت وجذبه روحانی وی بلکی احوال وعقاید وی دگرگون شد بطوری که هردو شخصیت طریقی شریعتی او مبدل بحقیقت صرف گردید و بجایی که می گفت0
با دو عالم عشق را بیگانگی است
آزمودم عق دور اندیش را
زین خرد جاهل همی باید شدن
و اندر او هفتاد دو دیوانگی است
بعد از این دیوانه خواهم نویش را
دست در دیوانگی باید زدن

 

شخصیت سوم مولانا که صورت نمایی و فصلیت اخیر اوست از 39 سالگی تا 68 سالگی که پایان زندگانی اوست همچنان با نهایت گرمی و روز افزونی دوام و استمرار داشت و در جذبه عشق و شور حال بماقی از توحید رسید که بقول خودش از کفر و ایمان و قهر و لطف بالاتر بود.
انقلاب عمیق روانی مولانا
در حدود هفتصد سال پیش دیداری میان دو شخصیت صورت گرفت که یکی از آن دو از شهرت علمی و روحانی رسمی کاملاً برخوردار بوده و دیگری تا آن روز در پرده ابهام و گمنامی شخصی که در آن موقع از شهرت چشمگیر برخوردار بوده است شخصی که در پرده ابهام بوده است شمس الدین تبریزی است که پس از دیدار با مولانا به عنوان عامل انقلاب عمیق روانی وی در طول تاریخ معارف هفتصد سال باید طرف ثبت گردید. این دیدار حادثه ای بس شگفت انگیز بود که بعدها دو مسئله بسیار با اهمیت را در روانشناسی مطرح می نماید.
مسئله یکم: اینست که چه عامل روانی است که موجب تحول بسیار عمیق در شخصیتی گشته است که پیش از آن دیدار تحول انگیز دارای من شکل یافته ای از منطق و فلسفه و فقه و اصول و ادبیات و اخلاق خاص بوده و پیش ازآن دیدار شکل من او به کلی دگرگون گشته صدها اصول و دقایق بنیادین معرفت بدون --- به منطق و روشهای حرفه ای معرفت از مغز و روان وی فوران می کند. طرز تفکرات مولانا پس از آن دیدار جریان خصی پیدا نموده.
مسئله دوم: که از نظر اهمیت روانی کمتر از مسئله اول نیست ، اینست که منابع معتبری که نتیجه دیدار مولانا را با شمس تبریزی در اختیار ما قرار می دهند و همچینین دو دیوان مثنوی و شمس نیز اثبات می کنند ، تسلیم شگفت انگیز مولانا به شمس تبریزی است ابن تسلیم در حدی است که مولانا واقعاً خود را در جاذبه شخصیت شمس می بازد و تا در صفر تقلیل می یابد.
با اینحالت تسلیم نمایی در برابر شمس ،‌ مغزی و روانی جوشان و خروشان و انقطاع ناپذیری با من های مستمر در درون مولانا به وجود آمده است که نظیرش در تاریخ یا وجود ندارد یا بطور قطع بسیار نادرست.
سیستم جهان بینی مولانا
با نظر به روش فکری مولانا که با یک هیجان فوق العاده روانی در آمیخته است و به طرو کلی با نظر به تنوع ابعاد و گسترش استعدادهای روانی یک مغز رشد یافته ، انتظار یک مکتب سیستماتیک فلسفی و جهان بینی کلی و همچنین یک نگرش علمی معمول و کاملاً بی مورد و بیهوده است ما در اینجا به پنج قلمرو فکری مولوی اشاره می کنیم:
1ـ قلمرو استان پردازی
و تمثیل و تشبیه و تنظیر ، که مهارت مولانا را در حد اعلائی از فعالیتهای مغزی نشان می دهد مولانا توجهی ندارد که آیا تمامی انسانها صحت دارد و صحیح است یا خیر و همچنین مولانا با آن تمثیلات و تشبیهات و تنظیرات نظری به واقعیتهای عینی همه عناصر آن امور ندارد زیرا او با تمام صراحت به نارسائی تمثیل برای اثبات یا توضیح و اعتراف نموده .
متحد نقشی ندارد این مرا
هم مثال ناقصی دست آورم
تا که مثلی و انمایم مرترا
تا ز حیرانی خرد را و اخرم

 

لذا این اعتراض به مولانا که او شاعرانه یا فانتزی فکر می کند کاملاً بیهوده است. او می کوشد تا بتواند موضوعات مقعول و اصول عالی و بنیادین جهان بینی و انسان شناسی و ندایایی را با مفاهیم محسوس و قابل فهم عموم مطرح کند.
هرچه می گویم به قدر فم تست مردم اندر حسرت فهم درست
و با این وصف همان تشبیهات و تمثیلات و دیگر فعالیتهای مغزی مولانا در استانهایی که می آورد و سمت اطلاعات عمومی قدرت فوق العاده در استنتاج اوتصرف اورا درمضامین داستانها بخوبی اثبات مینماید.
2- قلمرو بینشهای مولوی
دراین قلمرو و با اهمیت بایستی دو مسله جداگانه در نظر گرفت
مسله یکم: توجهات وآگاهی های علمی مولاناست0 جای تردیدی نیست که مولانا صدها مسائل علمی .
تحقیقی را مورد توجه قرار داده، حتی ابتکارهایی بسیار جالب را هم دارا بوده است، مانند مسائل مربوط به روانکاری وتضادهای درونی وبرونی و غیر ذالک.
مسئله دوم: مولانا برخی از مسائل غیر عهلمی را به عنوان قضایای علمی ثابت شده مطرح کرده است ، مانند چهارعنصر آب و آتش و خاک و باد که بعدها از نظر علمی مردود شناخته شد ـ نه تنها عناصر متجاوز از صداست بلکه اصلاً خود آن چهارموضوع عنصر نیستند.
3ـ قلمرو و بینشهای جهان بینی
الف) تردیدی نیست در اینکه جهان هستی به عنوان یک واقعیت برای مولانا مطرح شده است مباحث بسیار جدی و صریح وی در حرکت و تحول و تضاد حاکم در جهان و همچنین تعیین مسیر تکامل از جهادی تا آهنگ ارغنون هستی دلائل محکمی برای اثبات واقعیت جهان ا دیدگاه مولانا می باشد. نهایت امر اینست که وی اصرار دارد که اثبات واقعیتها را بر براز شدن و به فعلیت رسید ابعاد و استعدادهای آدمی ، مستند بدارد مولانا به جای کلمه استعداد کلماتی از قبیل چشم دل و عقل معقول به کار می برد.
ب) مولانا استدلال مستقیم به منتاهی بودن جهان ننمی آورد ولی معتقد است که جهان هرچه باشد ذره ای ناچیز در برابر عظمت خداوندی است مولانا می گوید این جهان هستی از و ابدیت ندارد اگر هم فرض کنیم که در مرز و کرانه ای برای این جهانپیدا نکردی ،‌باز باید این جهان را متنهای تلقی کنی زیرا هر چه باشد لذا و درک تو بر آ ناحاطه پیدا می کند و مشرف می شود زیرا کسی که می گوید جها ازلی و ابدی است ضمناً اعتراف قاطعانه دارد بر اینکه من جهان را با وصف از لبی و ابدی بودن در می یابم و درک می کنم پس ثابت می شود که ذات انسان احاطه بر جهان دارد و این فرض با نا متنهای بودن جهان سازگار نمی باشد مولانا در راز نیازی که با طبیعت می کند چنین مطرح می کند:
حق آن که دایگی کردی نخست
حق آن شد که تو را صاف آفرید
آنچنان معمور و باقی داشتت
تا نهال ما ز آب و خاک است
کرد چندان مشعله در تو پذید
تا که دهری از ازل پنداشتت

 

از طرف دیگر مولانا جریان قوانین را در جهان هستی مستند به استمرار حفاظت خداوندی از آنها می داند ( مطلبی که از آلبرت اینشتین معروف شده است که می گفت من خدا را به عنوان حافظ قوانین پذیرفته ام ) مولانا با این اعتقاد متناهی بودن جهان را اثبات می کند زیرا وقتی که قوانین هر لحظه از طرف خداوندی حفظ شود چون همه ذرات و پدیدهای جهان تبلور یافته قوانین است پس همه آنها در هر لحظه مستند به فیض جاری الهی است.
قرن ها بگذشت این قرن نویست
عدل آن عدل و فضل آن فضل هم
ماه آن ماه است آب آن آب نیست
گرچه مستبدل شد این قرن و اهم

 

قرن ها بر قرن ها رفت ای همام
شد مبدل آب این جو پند یار
پس بنایش نیست بر آب روان
وین معانی بر قرار و بردوام
عکس ماه عکس برقرار
بلکه بر افطار اوج آسمان

 

مقصود مولانا از افطار اوج آسمان فضا و کرات آسمانی نیست بلکه منظورش عامل فوق طبیعت مقول است که مثبت خداوندی می باشد.
ج) مولانا پیروی جهان هستی را از قوانین می پذیرد و نظم و ضابطه اجزاء و روابط جهان را مورد تأکید قرار دهد و از این دیدگاه مانند یک عالم عینی گرای ، با طبیعت روبه رو می شود. مولانا سیستم جهان هستی را باز می داند و با کمال اعتقاد صریح به قوانین جهان هستی ، آنها را معلول عوامل بالاتر می داند و از این راه معجزه و استجابت دعا را دو پدیده واقعی معرفی می کند ، نه ضد واقعیت.
4ـ قلمرو معرفتی
الف) جهان را نمی توان با هیچ سیستم ساخت ، مولانا همچنانکه سیستم جهان هستی را باز می داند ، عوامل و اشکلا معرفت را نیز محدود و غیر قابل بستن در چارچوبه های رایج دورانها و متفکران معمولی تلقی کند.
ب) معرفتهای جزئی و معرفتهای کلی: مولانا دو نوع اساسی ، معرفت را از یکدیگر تفکیک می کند معرفتهای جزئی و کلی معرفتهای جزئی رامحصول حواس و عقل نظری معمولی و معرفت کلی را نتیجه شهود و تزکیه نفس و تکامل روحی
می‌داند.

 

5ـ قلمرو عرفانی
الف) روش معرفتی مولانا در قلمرو عرفانی که پیش گرفته است ، فوق العاده جالب است زیرا او با نظریه مجموع آثاری که از خود به یادگار گذاشته است نه چیزی را از ابعاد و استعدادها و غرائز آدمی منفی ساخته است نه واقعیتی را از جهان عینی مولانا از ذرات عالم بسمانی گرفته تا مجموع عالم طبیعت را بعنوان واعیتی که وابسته به مبدا برین است ، می پذیرد و از ذرات تفکرات و خاطرات گرفته تا روح کل و عقل تصدیق می نماید و بدین ترتیب در روش عرفانی خود سمتی مخالف عرفانی منفی را انتخاب نموده و در آن حرکت می نماید.
مثلاً او غریزه جنسی و لذت اشباع آن را و همچنین نتیجه تواد و تناسل را که دارد منفی نمی سازد بلکه آن را نمودی از مثبت الهی تلقی کرده در مجرای قانون می پذیرد ولی اصرار می ورزد که پرستش لذت جنسی سقوط سیا در ابعداد و استعدادهای آدمی را به باد می آورد.

 

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله  57 صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلودمقاله در مورد مــولانـا

دانلود مقاله زندگی ناصرخسرو

اختصاصی از فی ژوو دانلود مقاله زندگی ناصرخسرو دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

مقدمه
انسان موجودی قابل تکامل و مستعد برای تحول است ، اما براستی بسیار اندک هستند کسانی که توانسته باشند متحول شوند و همچون بودا ، ابراهیم ادهم و معدودی دیگر، از زندگانی خاصی دست کشند و به حقیقتی متعالی پی برده ، بقیه عمر را بر سر آن گذارند . این هجرت درونی و جهاد اکبر فیضی است که کمتر انسانی از آن مستفیض شده است و چشمه ای است که سیراب شدگان از آن چشمه معدودند .
تمدن ایرانی همواره و در همه جا به فرهنگ و ادبیات اصیل خود شناخته شده است . درمیان این فرهنگ کهنه چهره های ادبی بزرگی وجود داشته اند که این چهره ها و سرمایه های گرانبهای ادبیات ایران در طی زمان همچنان جاویدان مانده اند و همواره در فرهنگ مردم سرزمین خود تأثیر گذار بوده اند و آشنا شدن با زندگی این بزرگان تاریخ ادب ایران می تواند راهی باشد برای زنده نگه داشتن فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی .
چرا که شاعران و نویسندگان بزرگ ایرانی برای هر یک از مجموعه های گرانبهایی که از خود بر جای گذاشته اند رنجها و محنتهای فراوانی برده اند . مانند ناصرخسرو قبادیانی که از مردان بزرگ فرهنگ فارسی می باشد .
برخواستم از جای و سفر پیش گرفتم
نزخانه م یاد آمد و نز گلشن و منظر
پس بر عهدۀ ماست که در حفظ و نگهداری از گنجینه های با ارزش بزرگان ادب جهان و همچنین آشنا شدن با زندگی آنها و انتقال این دانسته ها به نسل بعد بکوشیم .
در محضر خسرو :
حکیم ابو معین ناصر خسرو قبادیانی ملقب به « حجت » از گویندگان و شاعران توانای زبان فارسی در دورۀ سلطان محمود غزنوی است . حکیم ناصر خسرو در سال 394 هجری قمری در قبادیان از توابع بلخ متولد شد . او از خاندان محتشمی بود و ثروتی در بلخ داشت و از کودکی به کسب علوم و آداب اشتغال ورزید و پس از کسب علوم در جوانی به دربار سلاطین و امرا راه یافته و به مراتب عالی رسیده و به کارهای دیوانی مشغول بوده است .
خسرو پسر حارث از خاندانهای سرشناس و مورد احترام قریۀ قبادیان بود . قبادیان ناحیه ای از نواحی تابعه شهر بلخ در کنار یکی از شاخه های رود جیحون بنا شده بود و دارای چشمه های معروف آب شیرین ، باغات مصفا ، کشاورزی چشمگیر و درختهایی مخصوص بود که برگهایش در زمستان نیمی قرمز و نیمی سبز می شد و به چهرۀ برف گرفتۀ روستا رنگی زیبا می زد . رود اصلی شهر بلخ به دوازده شاخه تقسیم می شد که یکی از آنها بنام " عزبنکی " بود و آبرسانی این منطقه را بعهده داشت . اهالی روستا عموماً مسلمان و ایرانی الاصل بودند و گروهی از اعراب بنی تمیم هم از سال 32 هجری که شهر بلخ توسط " احنف ابن قیس " فتح شده و در زمرۀ سرزمین های اسلامی در آمده بود در همین منطقه سکنا گزیده بودند . کار مردم کشاورزی و دامداری بود و چتر وسیعی از صمیمیت ، خلوص و روابط عاطفی بر سر منطقه سایه می گستراند .
اهالی این روستا ، همچون دیگرمناطق مشابه ، معمولاً سالی یکبار، برای بررسی مسائل عمومی شان در محضر بزرگی از بزرگان قریه جمع می شدند ؛ هر کس حرفی داشت می زد و تصمیمهای همگانی گرفته می شد . اکنون ( ذیقعدۀ سال 394 هجری برابر با تیرماه سال 382 شمسی ) مجمع سالانه مردم قبادیان در حضور خسرو فرزند حارث ، که از دبیران و افراد مورد اعتماد حکومت سامانیان بود ، تشکیل شده است و شربت خنک همراه با دانه های معروف منطقه و خربزه هایی که اختصاصاً برای خسرو از اطراف نیشابور آورده اند، برای مهمانان مهیا است .
در هوای گرم تیرماه ، مردان ِعلاقه مند گرد هم جمع شده اند تا به چند مسئله اساسی رسیدگی شود . یکی از عمده ترین این مسائل موضوع حمام ده و شکایت حمامی از برخی اهالی است که آنچه به عهده گرفته بوده اند ومی بایست بعنوان اجرت سالانه حمامی بپردازند ،نپرداخته اند و بعضی هم بی توجهی های دیگری کرده بودند که در نتیجه ، " تاجیک ترمذی " مردی که امور حمام را بعهده گرفته بود اظهار نارضایتی می کرد ؛ موضوع دوم شکا یت "چغری " جوان مغولی الاصل بود که شبانی گلۀ ( شب چره) را داشت و مدعی بود که با وجود همۀ خطراتی که درکوه و بیابان گلۀ گوسفندان را تهدید می کند و او مجبور است گله را به مناطق دور دست ببرد و چندین ماه به خانه و خانواده اش بر نمی گردد ، آنچه دو سال پیش به عنوان دستمزد برایش تعیین کرده اند کم است و کفاف زندگی اش را نمی کند .
در این مجلس هر کس سخنی می گفت ؛ پیرمردها دارای احترامی خواص بودند و وقتی یکی از آنها لب به سخن می گشود جوانترها ساکت می نشستند تا حرف او تمام شود . یکی از پیرمردها که انگشتان دست چپش بطرز دلخراشی بریده و قطع شده بود در تأیید چغری چوپان ، خاطره جوانی خود را که چوپان بوده و چگونه با چند گرگ گرسنه روبرو شده و برای حفظ گوسفندان با آنان بمبارزه برخاسته بود ، تعریف کرد و دست چپش را به عنوان سند به همگان نشان داد . دیگری که بنام " اسلم بیک " صدا زده می شد و چند گاهی مشکل " تون تابی " و نظافت حمام و آب گرفتن برای " خزینه " و تنها ماندن با " جن و پری " ها را تجربه کرده بود ، از خاطرات خودش تعریف می کرد و طوری از وقایع آن زمان یاد می نمود که گویی همۀ حاضران را در ترس و وحشت و سختیهای کارش سهیم کرده است . او از یخ بستن مسیر آب در زمستان ، افتادن درمسیر یخ آب رودخانه بخاطر آب گرفتن برای حمام ، شنیدن سر و صدای جن و پری ها در غروب ها و شب ها که حمام خلوت بوده وکسی در رختکن حضور نداشته و ضمناً بدرفتاری بعضی از "هم ولایتی ها " صحبت می کرد و اینهمه بر سرِافزودن به دستمزد سالیانۀ چوپان و حمامی بود ؛ حرفها زده شد هر کس هرتعداد گوسفند و بره یا هر مقدار گندم و جو ، کاه و یونجه و یا پول نقد را بعنوان مزد چوپان و حمامی بعهده می گیرد ، در دو مرحله بپردازد یکی اول میزان ( برابر اول مهر ماه ، آغاز فصل پائیز ) و دومی هم شب عید .
خسرو در تصمیم گیری نهایی بسیار مؤثر بود . او گفت : زندگی این دو نفر بدلیل اینکه زمین و باغ و گوسفند زیاد ندارند ، نباید معطل بماند ؛ باید طوری به آنها اجرت پرداخت شود که مثل یک کشاورز معمولی یا دامدار متوسط بتوانند زندگی کنند و به هر نفر هم یک " جوان " کمکی داده شود تا کم کم به فوت و فن کار وارد و در موقع ضروری بتواند جای آنها را بگیرد .
دراین موقع ، جوانی شادمان و خندان ، از آن طرف حیاط وارد شد ؛ خود را از میان افراد به سختی گذراند و به خسرو رسید ؛ کنارش بر روی زانو نشست و در گوش او چیزی گفت که چهرۀ خسرو نیز خندان شد و سر به آسمان بلند کرد و پس از ذکر کلماتی دعا گونه ، با شادمانی و با صدای بلند خطاب به حضار گفت : الان پیشکار من ، خبر خوبی بمن داد من از این خبر آنقدر خوشحال و شادمان شدم که حد ندارد ؛ و حالا بعنوان تشکر از خداوند بزرگ که دومین پسر مرا سالم بدنیا آورد و مادرش نیز سالم است ، من بشما اعلام می کنم که سهمیۀ ده خانوار که می بایست به چوپان و گرمابه دار قریه مان بدهند من می دهم و برای اینکه مستحق ترین خانواده ها انتخاب شوند . این کار را به عهدۀ جناب مولانا عبدالصمد هراتی می گذارم . ضمناً ازامروز بمدت سه شبانه روز مردم خوب قبادیان مهمان من هستند .
جمعیّت هلهله کشیدند و با شادمانی دست زدند ؛ صدای " تبریک " و " چشم روشن " از هر طرف بلند شد آنگاه یکی از میان جمعیت صدا زد ؛ جناب خسرو خان ؛ بفرمائید که اسم این نور چشمی چیست ؟! خسرو گفت : چون در حال یاری مردم برای امورشان بودیم ، اسمش را " ناصر" می گذاریم . دوباره صدای شادمانی از مردم بلند شد و همان مرد ریش سفیدی که اسلم بیک خوانده می شد گفت : بنابراین ، ضمن چشم روشنی گفتن بحضور خسروخان که همیشه خودشان یاور واقعی ما مردم بوده و هستند ، از ایشان تقاضا می کنیم که بیش از این صبر نکنند و برای دیدن نور چشمشان به " اندرونی " تشریف ببرند . ما حرفهایمان را می زنیم و نتیجه را خدمتتان عرض خواهیم کرد تا هر چه بفرمائید عمل کنیم .
خسرو ، شادمانه از جا برخواست ــ گرچه قبلا ً نیز خداوند پسری به او عطا کرده بود ، اما این بار خسرو از موقعیت جسمی همسرش نگران بود و شنیدن خبر سلامتی نوزاد و مادر او را خیلی خوشحال کرده بود . هر قدم که خسرو برمی داشت و از" بیرونی " خانه به " اندرونی " می رفت ، صدای هلهلۀ مردم و سخنانی که رد و بدل می شد ، گنگ تر بنظرش می رسید تا آنکه فاصلۀ دو سوی عمارت را طی کرد و از بهار خواب ِ اندرونی گذشت وارد اتاق نشیمن شد ...شادی از نگاه همه موج می زد و خسرو در جلوی در ایستاد تا قنداقۀ فرزندش را برایش بیاورند . آنروزها مردان بزرگ برای دیدن بچه به اندرونی نمی رفتند بلکه نوزاد را برای " دستبوسی پدر " توسط قابله بحضورش می آوردند . خسرو روبروی اندرونی ایستاد ؛ سرفه ای کرد و بدین وسیله حضورش را اعلام نمود . مامائی زرنگ و جا افتاده قنداقۀ نوزاد را که در پوششی رنگین پیچیده شده بود ، پیش خسرو آورد و ضمن سلام و تبریک گفت : " ایشالا خوش قدم باشد . یه پسر کاکل زری مثل ماهه . میخوا مثل پدرش ازبزرگون بشه ، اهل کرم باشه و ضعیفا رو دستگیری کنه . خسرو که می دانست این تعارفات برای چیست ، بچه را از قابله گرفت و گفت : " خیلی ممنون . دست شما دست خوبی یه ، الحمدلله که مادر و بچه هر دو سالم و خوبند . " بعد صورت بچه را به آرامی بوسید و در حالیکه ظاهرا ً بخاطر حفظ ابهت و جبروت خودش سعی می کرد که خیلی هم با قابله خودمانی بنظر نرسد ، دستی به جیب کرد و یک سکۀ نقره بیرون آورده به قابله داد و گفت : انشاالله از حالا به بعد هم مواظبت از بچه بعهدۀ شماست . ببینید اگر مادرش شیر کافی ندارد ، یک دایۀ مناسب برای پسرم ناصر پیدا کنید . قابله صورتش را بحالت سوألی درهم کرد و گفت: " خسروخان بسلامت باشه ، چرا مادرش شیر نداشته باشد ، خیلی هم شیر داره . حالش هم خوب خوبه . "
خسرو با گفتن : " خوب ، الحمدلله " ، قنداقه را به قابله برگرداند ، دستی به سیبیل و ریش خود کشید و در حالیکه سرش را بالا گرفته بود ، بطرف مردم برگشت و راهی قسمت بیرونی خانه اش شد . خسرو خیلی دلش می خواست همسرش را هم ببیند اما ظاهرا ً برابر آداب و رسوم آنزمان ، صحیح نبود که مردها همسرشان را بیشتر از همان حد معمولی ببینند یااحترام کنند ؛ گویا به شخصیت مرد برمی خورد ، آنهم مردی مانند خسرو که در دیوان والی صاحب شغلی بود ، کسرشاءن بود که علاقه اش را به همسرش نشان دهد .
نخستین گامها :
نخستین روزهای زندگی " ناصر " که در گرمای تیرماه آغاز شده بود ، با ضعف و بیماری نسبی او همراه بود ؛ حکیم های محلی قبادیان علت ضعف ناصر را گرمازدگی و کم شیری توصیف کردند و چندی نگذشت که خسرو ناچار شد برای فرزندش ناصر " دایه " بگیرد تا هم نسبت به تأمین شیر فرزندش اقدام کرده باشد ، هم با تغییر محل زندگی کودک و فرستادنش به یکی از نواحی خوش آب و هوای کنار رود " عزبنکی " ، گرما زدگی مداوم وی را معالجه کند مادر ناصرنیز فوق العاده ضعیف شده بود و به استراحت بیشتر نیاز داشت . این اقدام نتیجه بسیار خوبی داشت و با گذشت حدود یکسال از عمر " ناصر " ، مادرش نیز سلامت کامل خود را باز یافت در بهار سال بعد ( 383 شمسی ) خسرو باتفاق چند نفر از خدمه خود بهمراه هدایائی قابل ملاحظه به روستای " عزبنکی " رفت و ناصر را به نزد مادرش بازگرداند .
کم کم دوران رشد اولیه ناصر سپری شد و راه رفتن را آموخت . رفتار دوگانۀ پدرش را در برخورد با مردم معمولی و" عمال حکومت " می دید . کم کم به سنی می رسید که پرسشهای مختلفی در ذهنش شکل می گرفتند و " ناصر " در اندیشه ی دستیابی به پاسخ آنها بود . کم کم محیط قبادیان برای ناصر تنگ شد و در عنفوان جوانی بهمراه عمویش به بلخ فرستاده شد تا معلمین ، اسا تید وبزرگان دانش زمان، به ترتیب ذهن و تکمیل معلومات ناصر همت گمارند .
روزهای بهاری ، در حا لیکه ناصر حدود بیست سال سن داشت ، آغازشد وحکیم مزبورتحت عنوان دوستی ازدوستان ناصر، به بلخ آمد و خود را به محل اقامت ناصر، که حجره ای ازحجرات مدرسۀ علمی معروف "محمدیه" دربلخ بود ، رسانید . ناصردرآن موقع به درس های متعددی می پرداخت وخود را تا حدودی بی نیازازحضورمداوم درمحضراساتید معینی می دانست ، زیرا اصولا ًدراین فکرنبود که بعنوان یک دانشمند یا طبیب یا منجم ویا کاتب وغیره شناخته شود بلکه سخت امیدواربود که با اندوختن بخشی ازهرعلمی ، هرچه زودتربه قبادیان بازگردد وبا استفاده ازموقعیت ویژۀ پدرش نزد امرای سامانی به شغلی معین منصوب شود و همچون درباریان وعمال دولت ، به راحتی و خوشی زندگی نماید .
در مجلس سلطا ن غزنوی :
بازگشت ناصربه قبادیان با استقبا ل خانواده روبه روشد ،مخصوصاً " ابوالفتح عبد الجلیل " برادر بزرگ ناصر، که درمیان مردم سمت جانشینی پدرش راپیداکرده بود وبرامورقبادیان تسلط کامل داشت ازناصراستقبا ل شایانی کرد علیرغم آنچه دردوران نوجوانی ، ناصر را رقیب خود می دید ، با گذشت زمان همچون برادری مهربان به یاری ناصر شتافت و به او قول کمال مساعدت را داد و مجلسی با شکوه به مناسبت بازگشت ناصر برپا کرد و با اجازۀ پدرش خسرو ، این مجلس جشن را به صورت مجلس سرور و با حضور رقاصان و نوازندگان جشنی برگزار کرد .
پس از آنکه نیمی از شب گذشت و خوانندگان و نوازندگان مرخص شدند ، کم کم میان خسرو ، ناصر، عبدالجلیل و میهمانهای مختلف ، سخنانی از این درو آن درمطرح شد . از تحصیلات و مدارج علمی ناصرسؤال به میان آمد و ناصر توضیحاتی برای آنها داد و اعتراض وبی علاقگی اش به علوم دینی را هم علناً ابراز کرد . جام می مرتباً پر و خالی می شد و مجلس به محلی برای افشای عقاید درونی و بی پردۀ حضار تبدیل شده بود . هرکس به مناسبت یا بی مناسبت ،حرفی می زد و مانند یک میدان مسابقه ، هر کدام می کوشیدند تا از دیگری عقب نمانند . شعرهایی فارسی و عربی خوانده می شد ؛ طنزهائی به مذهبی ها و اعتقادات مردم عوام بر زبان می آمد و طبعاً گل مجلس ناصر بود و محفوظات وی؛ و چون ناصر در ابتدا گفته بود که نظر خوشی در مورد عقاید و علوم مذهبی ندارد، صحبت ها بر همین محور می گردید. تا جائیکه یکی از حضاربا لحنی مستانه گفت: آقایان آیا خصلت بخل و خساست خصلت خوبی است؟. همه زدند زیر خنده و گفتند: حتماً نه، آن شخص گفت: خیلی خوب، آیا خدا می تواند خسیس و بخیل باشد؟. همه باز هم خندیدند و گفتند: نه، هرگز. آن مرد خندۀ بلندی کرد و گفت: پس خدایی که خسیس نیست حتماً یک گوشۀ کوچکی از بهشت را به من خواهد داد. منهم که آدم قانعی هستم به همان یک گوشه قانعم پس دیگر جای نگرانی نیست. خدا که می تواند هرکاری بکند حتماً اینکار را هم می کند.
حضار پیاله های شراب را بلند کردند و به تأیید او پرداختند و به سلامتی خانۀ کوچولوی او در بهشت جامهای خود را خالی کردند. ناصر که فرصت را مغتنم می دید و ترسی هم از اظهار افکار خودش نداشت، رو به پدر کرد و گفت: اگر پدر اجازه بدهند، من چند سطری شهر خطاب به خدا گفته ام، اینجا خیلی مناسب است که بخوانم. خسرو گفت: به به، شعرهای ناصر عزیزآنهم خطاب به خدا؟. خوب است، بخوان، بخوان. من نمی دانستم که پسر عزیزم شاعر هم شده است، خوب بخوان ببینم که دست پخت تو در شعر چیست ؟. سکوت نسبی همه را فرا گرفت ، جامهای شراب به زمین قرار داده شد؛ ناصر سینه ای صاف کرد نفسی بلند کشید و گفت: البته من این شعرها را فقط برای دلم گفته ام ولی چون اینجا در حضور اهل دل هستم و حال خوشی داریم، بد نیست مقداری از آنرا که به یادم هست برایتان بخوانم تا جواب این دوست عزیزرا که فقط یک خانۀ کوچک در بهشت از خدا می خواهد، داده باشم . من چندی پیش درعالم تنهائی به خدا گفته ام :

خدایا عرض و طول عالمت را
نه وسعت در درون من آری
توانی در دل موری کشیدن
نه ازعالم سر موئی بریدن

تو بتوانی که در یک طرفه العین
نهال فتنه در دلها تو کشتی
تو در روز ازل آغاز کردی
تو گر خلقت نمودی بهرطاعت
زمین و آسمانی آفریدن ...
در آغاز خلایق آفریدن
عقوبت در ابد بایست دیدن
چرا بایست شیطان آفریدن

حضار با شنیدن این جمله ناگهان زیر خنده زدند و یکی از آنها گفت: واقعاً که اگر خدا ابلیس را نمی آفرید ، ما به این روز نمی افتادیم . دیگری گفت : آقایان ساکت ، بگذارید نور چشممان ناصر کارش را بکند.
دوباره سکوت برمجلس حکفرما شد و ناصر ادامه داد:

سخن بسیار باشد جرأتم نیست
ندارم اعتقادی یک سر موی
کلام عارف دانا قبول است
ندانم در قیامت کار چون است؟.
اگر میخواستی کاینها نپرسم
اگر در حشر سازم با تو دعوی
اگرآن دم زبان از من نگیری
وگر گیری زبانم، دون عدلست
بفرما تا سوی دوزخ برندم
ولی بر بنده جرمی نیست لازم
تو دادی رخنه در قلب بشرها
نفس از ترس ، نتوانم کشیدن
کلام زاهد و عابد شنیدن
که گوهر از صدف باید خریدن
چو در پای حساب خود رسیدن
مرا بایست حیوان آفریدن
زبان را باید از کامم کشیدن
نیم عاجز من از گفت وشنیدن
چرا بایست عدلی آفریدن ؟..
چه مصرف دارد این گفت و شنیدن
تو خود می خواستی اسباب چیدن
فن ابلیس را بهر تنیدن
هوی را با هوس الفت تو دادی
شکمها را حریص طعمه کردی
نمیداند حرامی یا حلالی!
تقاضا می کند دائم سگ نفس
بجانم رشته لهو و لعب را
همه جور من از بلغاریانست
گنه بلغاریان را هم نباشد
خدایا راست گویم فتنه از توست
برای لذت شهوت چشیدن .
شب و روز از پی نعمت دویدن
همی خواهد بجوف خود کشیدن
درونم را ز هم ، خواهد دریدن
توانم دادی از لذت شنیدن
کزان آهم همی باید کشیدن
بگویم گر تو بتوانی شنیدن
ولی از ترس نتوانم چغیدن .

مجددا ً خنده و هلهلۀ حضار برخاست و هر کس به نوعی ناصر را تأیید می کرد و سخن به بلغاریان و کنیزان سیمین بدن بلغاری کشیده شد و دیگر فرصتی برای ناصر باقی نماند تا مابقی شعرش را بخواند ، و چون پاسی از شب گذشته بود ، یکان یکان مجلس را ترک کردند و به اتفاق خدمه خود بسوی منازلشان رفتند ؛ در حالیکه ناصر ، فرزند خسرو ، بعنوان جوانی خوش مشرب ، با سواد ، شاعر و خوش خط برای آنان شناخته شده بود .
کمتر از دو هفته از آن جشن خودمانی می گذشت که ناصر بطور علنی ورسمی بخدمت سلطان در آمد و همچون پدر و برادرش جزو خدمه حکومتی شد . کمک به داشتن حسابهای دیوانی ، حضور در مراسمی که طبق رسم زمان نماینده ای از حاکم لازم بود ، نگهداشتن حساب مداخل و مخارج حکومت در قبادیان و نواحی اطراف ، نظارت بر روابط مردم ، احضار متخلفین و دستور تنبیه آنان ، جمع آوری اطلاعات لازم بر مسیر تحقق سلطه حکومت ، و دهها مورد دخالتهای بجا یا بیجای متنوع از وظایف و مسئولیتهای کسانی بود که در زمرۀ عمال حکومت شناخته می شدند . دوران حکومت سلطان محمود غزنوی سر رسیده بود و ناصر که در اوان جوانی و آغاز راه طولانی عمرش گام برمی داشت همۀ دنیا را از دید یک حاکم می نگریست ؛ حتی برای پیدا کردن موقعیتی بهتر نزد سلطان ، می کوشید تا با استنساخ و بهره گیری از اشعار شعرای معروف ، قصایدی در وصف و مدح سلطان بسراید و به ناموری و شهرت خویش بیفزاید . در همین ارتباط با سعی فراوان توانست به مجموعۀ جالبی که اشعار عنصری بلخی را شامل بود ، دست یابد و آن را دقیقا ً مطالعه کند ؛ ضمنا ً محیط کوچک قبادیان را نیز برای شروع آوازۀ خود تنگ و نارسا یافت و لذا با اجازۀ پدرش ، بهنگامی که مطلع شد سلطان محمود غزنوی به پایتخت دومش بلخ آمده است ، در حالیکه حدود 25 سال داشت به اتفاق برادرش به بلخ رفت و در مجلس سلطان پذیرفته شد . دراین مجلس باشکوه بود که عنصری بلخی را از نزدیک ملاقا ت کرد وتحت تأثیر قوت طبع سلاست بیان و جلال و شکوه آن شاعر مداح بلخی قرار گرفت ، ناصر که بوضوح شیفتۀ جاه و جلال و شکوه عنصری شده بود تصور کرد که تنها راه آسایش و خوشبختی را یافته است زیرا از قدرت طبع خویش نیز آگاه بود و به خود می گفت اگر می شود با کنار هم گذاشتن یک سری کلمات و تصویر سازی شاعرانه بچنان زندگی مرفهی رسید ، چرا از چنان آسایشی چشم بپوشد . ناصر با چشم خویش تعظیم و تکریم مردم نسبت به عنصری وصله و جایزۀ شاهانه سلطان غزنوی را می دید و هنگامیکه در آن مجلس کذایی ، عنصری اجازۀ قرائت قصیده ای در مدح سلطان را گرفت ، کلمات او بیش از هر کس دیگری در گوش ناصر خسرو خوش آهنگ می آمد و علاوه بر احسنت و آفرین حضار ، نوید یک آیندۀ روشن را می داد .
عنصری بلخی در آن مجلس قصیدۀ معروف خود را که با این مطلع :

مهرگان آمد ، گرفته فالش از نیکی مثال نیک وقت و نیک جشن و نیک روز و نیک حال

خواند . در آن قصیده ، پس از مقدمات شاعرانه ای که در وصف آسمان و گلستان سروده بود ،
شاعر ناگهان به مدح سلطان محمود "یمین الدوله " پرداخته بود و چنین می گفت که :

جام پیروزه است گوئی بیضۀ عنبر درو
عالم فضل و یمین و دولت و اهل هنر
کامکاری را ثبات و نامداری را سبب
داور بی مثل و نیکو سیرت و عالی صله
خادم او باش تا مردان ترا خدمت کنند
پیش شاهنشاه پیروز اختر نیکو خصال
حجت یزدان ، امین دولت و عین کمال
پادشاهی را صلاح و شهریاری را جمال
خیربخش بی ریا و جنگ جوی بی ملال
سائل او باش تا شاهان کنند از تو سئوال

ناصر و دیگران که این ترکیب های عجیب را می شنیدند ، همگی بجز تحسین ابراز نظری نداشتند و سلطان که خود زبان فارسی را به سختی می فهمید و از بیشتر ترکیب های سخن سردر نمی آورد ، دستی به ریش و سبیل و دستی به فبضۀ شمشیر ، باد در غبغب انداخته ، با چشمانی حریص و جستجوگر تنها به تأثیر این زنجیره کلمات موزون در حضار می نگریست و گویی العیاذ بالله یکی از یاران پیامبر مشغول خواندن قرآن است . ناصر و حتی خود عنصری هم بخوبی می دانستند که محمود غزنوی تنها با تکیه بر قدرت و خستگی ناپذیری جسمی و روحی ، بر اریکۀ سلطنت جلوس کرده است و این اوصاف در مدح وی نیست اما چه باک که اجتماع حاضر و مردم غایب با تحسین و تمجیدهایشان ، پرورش چنین استعدادهای انحرافی را می پذیرفتند . دیدن این صحنه ، شعلۀ درونی ناصر را دامن زد و او را واداشت تا در تصمیم خود نسبت به رفتن بسوی مداحی و شاعری استوارتر باشد .
این شاعر کیست ؟ ! !
ناصر خسرو ، با حضور در زمرۀ شعرای جوان و با انجام وظایفی دیوانی در بلخ ، قبادیان و حتی مرو ، زندگی نسبتاً مرفه دیوانی را می گذراند و به موفقیت هایی نیز می رسید ، او غرق در نیازهای گذرا و روزمرۀ یک جوان کامیافته و نام آور می شود ، از یک خانوادۀ مشهور بلخی دختری به زنی می ستاند ، خانه و کاشیانه ای تهیه می کند ، باغی مصفا می خرد ، خدم و حشمی اندک می یابد و کاملاً مستقل از پدرخویش و پدرزنش دارای نام و نشان و آوازه ای درخورتوجه می شود . چونان دیگر دبیران زمان ، پیوسته مورد رجوع مردم قرار می گیرد و علاوه بر برادر کوچکش که به وی سخت علاقه مند شده و در خانه اش مسکن گزیده بود ، همیشه چندین نفر از مریدان و خدمه اش بر سفرۀ وی می نشینند و میان مردم با او ارتباط های لازم را برقرار می کنند .
در سال 425 هجری قمری ، در حالیکه ناصر برای انجام برخی وظایفش موقتاً در شهر مرو ساکن شده بود ، خبر می رسد که پدرش ناگهان دچار بیماری شده و با حالتی نزار منتظر دیدار فرزند است . لاجرم به تعجیل خود را به قبادیان رساند . فوراً او را به مرو آورد تا تحت معالجۀ حکما و اطباء آنجا قرار گیرد . خسرو روز بروز نحیف تر و ضعیف تر می شد کم کم دست هایش به نوعی رعشه مبتلا شده بود و نمی توانست آنها را ثابت نگاه دارد ، بالاخره در مدتی کمتر از دو ماه قوای جسمانی خسرو به تحلیل رفت و نتوانست در برابر عفریت مرگ مقاومت کند . زمان وداع سر رسید و خسرو در میان گریه و زاری نزدیکان ، هر چه داشت بجا گذاشت و جان بجان آفرین تسلیم کرد .

زندگی چه کوته و چه دراز
هم به چنبرگذار خواهد بود
خواهی اندر عنا و شدت زی
خواهی اندک تر از جهان بپذیر
این همه باد دیو بر جان است
این همه روز مرگ یکسانند
نه به آخر بمرد باید باز ؟
این رسن را اگر چه هست دراز
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی از ری بگیر تا به طراز
خواب را حکم نی مگر که مجاز
نشناسی ز یکدیگرشان باز

یکی از کسانی که در مرو با ناصرخسرو آشنا بود پیرمردی ادب دوست ، خوش سخن و نسبتاً فاضل بنام زائرمحمد بود که در اموردیوانی نیز با ناصرخسرو ارتباط کاری داشت . این مرد قبلاً برای ناصرخسرو گفته بود بعلت رفتن به سفرحج و مریض شدن درمدینه منوره نتوانسته بود در مراسم قربانی و حج معمولی شرکت کند و بناچار حاجی واقعی نشده با کاروان خراسان برگشته بود و بهمین دلیل مردم او را زائرمحمد می نامیدند و در محاورۀ معمولی وی را زارمحمد صدا می زدند ، او برای ناصر خسرو احترام فراوان قائل بود و او را دبیر فاضل صدا می زد مردم نیز کم کم از او یاد گرفته بودند و ناصر را ادیب یا دبیر فاضل صدا می زدند ،وقتی ناصر از او پرسید که درمورد شاعری بنام کسائی چه اطلاعاتی دارد گفت : از زندگی این مرد اطلاعات خوبی دارم و او را بخوبی می شناسم . ناصرپرسید : پس چرا تا کنون از او نامی نبرده ای و شعری برایم نخوانده ای ؟! زارمحمد گفت : زیرا او شاعری شیعی و تندرو است و گمان بردم اگر نزد شما از وی سخن بگویم مرا ملامت کنی . ناصر کمی اندیشید سپس گفت : اکنون آنچه میدانی بگو .
زارمحمد گفت : ابوالحسن علی بن محمد کسایی از همشهری های مشهور ماست که عمری طولانی دارد و زندگی اش بسیار پر ماجرا است . ناصر پرسید : مگر زنده است ؟! زارمحمد گفت : تا آنجا که من می دانم هنوز نمرده است ، او در اوایل جوانی همچون وضعیت فعلی شما با شعر شاعری در مدح امیران و بزرگان سرگرم بوده است و مردی فاضل و ادیب بوده اما دقیقا نمی دانیم که چه واقعه ای باعث شد تا ابوالحسن کسایی ناگهان تغییر حال داد و از مداحی بزرگان و زندگی نسبتا ً مرفه خود چشم پوشید و از مذهب معمول مردم نیز کنار کشید و به اهل کسا و شیعیان پیوست . ناصر گفت : اهل کسا یعنی چه ؟! زارمحمد گفت : شیعیان معتقدند که روزی حضرت رسول خانواده خود را که ابوالحسن ، فاطمه زهرا ، حسن و حسین بن علی (علیهما سلام ) بوده اند ، زیر یک کسا قرار داده و گفته است که اهل بیت من اینها هستند نه دیگران .
ناصر به برخی مفاهیم قصیده کسایی می اندیشید ، او که بسیاری از آیات قرآنی را از حفظ می دانست و ذکاوت خاصش به او فرصت می داد که اکثر آیات و احادیث و اشعاری را که از حفظ کرده براحتی به یاد آورد ، در اعماق ذهنش دنبال ربط برخی مفاهیم شعر کسایی با اطلاعات خود بود ، داستان "مباهله " ، قضیه جنگ احزاب و جمله لافتی الاعلی لاسیف الاذوالفقار ذهن ناصر را برای چند لحظه مشغول داشت . زایرمحمد گفت : قطعا ً کسانی هستند که این شاعر و امثال او را وادار می کنند تا درعالم اسلام و میان برادران اسلام تفرقه بیاندازند و به امیرالمؤمنین توهین کنند . واین که کسایی و امثال او از چشم مردمان پنهانند از ترس جانشان است آنها خوب می دانند که اگر بدست جوانان مؤمن ما بیفتند سزای گستاخی شان را خواهند دید . ناصر در اندرون خود احساس وجود یک سؤال بزرگ می کرد که نمی توانست پاسخ آنرا بیابد، سؤالی که هم از لحاظ اجتماعی و موقعیت شغلی و هم از لحاظ مذهبی ، ناصر شجاعت ابراز آن را نداشت .
سفر بزرگ
احساسی ویژه و شاید ناخودآگاه ناصر را به سوی قبله می کشانید او که قبلاً در مورد چنین سفری تحقیق کافی نکرده بود ، تنها به اتکا قلب منقلب و جستجوگر خویش ، ناگهان از تمامی علایق دنیوی اش چشم پوشید . زن و فرزند و آوازه و خاندان نامور خویش را رها کرد به سوی قبله شتافت . تنها سرگرمی ناصر از همان آغاز راه قلم و کاغذ بود که به دست گرفت و بیست و سوم شعبان 437 هجری را که روز آغاز سفر بود ، یادداشت کرد و در میان راه برای ابوسعید توضیح داد که : قصد دارم آنچه می بینم و بنظرم از عجایب یا اطلاعات ، مفید می آید عیناً بنگارم تا هم برای بازگشتنمان رهگشا باشد وهم برای کسانی که لذت مسافرت را درک نکرده اند ، در موقع مراجعت ارمغانی به حساب آید . در میان راه ابوسعید متوجه رباطی نوساز شد و آن را به ناصر نشان داد ، ناصر گفت : بهتر است به سوی رباط رویم ، غذایی طلبیم و نمازی بخوانیم وسپس به راه ادامه دهیم . ناصرخسرو از ساکنان آن رباط علاوه بر خواستن مقداری نان وشیرو پرداختن بهای آن ، توضیح خواست که این بنا را چه کسی ساخته است ؟! گفتند : این رباط از وجه صلۀ حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ساخته شده است که سلطان محمود از برای او فرستاده شده است .
ناصر در مورد فردوسی اطلاع بیشتری خواست ؛ آنان گفتند ، متأسفانه چندی است که دهقان بزرگ طوس فوت کرده است و چون وارث او صلۀ پدر را نپذیرفته اند ، مأموران شرح ماجرا را برای سلطان محمود نوشتند ؛ سلطان گفت : همانجا که ابوالقاسم طوسی درگذشته است با این وجه رباطی بسازید و این رباط از صلۀ فردوسی ساخته شد . وقتی سخن به اینجا رسید ، جوانی که بدنبال نان و شیر رفته بود ، در حالیکه ظرفی سفالین پراز شیر و چند قرص نان تازه در دست داشت به محفل آنان آمد و نان و شیر را به کامل مردی که بزرگ آنها محسوب می شد ، داد و رفت . ناصر و همراهان خواستند بهای آن را بدهند ولی بزرگ رباط نپذیرفت و گفت : من به این افتخار که ناصرخسرو را دیده ام اکتفا می کنم .

زیارت شیخ العارفین بایزید :
روز اول ذیقعده بود که به ناصر اطلاع داده شد امام آمادۀ سفر است ، ناصر نیز به اتفاق همراهان تدارک سفر دید و روز دوم ذیقعده ، کاروان محترم و معززی به احترام وجود خواجه موفق نیشابوری که خواجۀ سلطان بود ، نیشابور را به قصد قومس ترک کرد . مسیر این کاروان از راه کوان انتخاب شده بود . به تناسب اینکه مقصد امام شهر بسطام بود و ناصر نیز اظهار کرده بود به خواستار کمال اخلاقی و دفع رذایل از خویش است با آنکه ظاهراً امام موفق مردی متشرع و اهل حوزه و فضل بود شاید عمداً امام نامی از شیخ بایزید بسطامی بمیان آورد و گفت : آیا این شیخ معروف را که تربتش در بسطام است می شناسی ؟ ناصر گفت : آوازه اش را شنیده ام و می دانم شیخی اهل کرامت بوده است اما بخوبی وی را نمی شناسم چون تا چندی پیش اصلاً حاضر نبودم که در مورد این افراد چیزی بدانم زیرا تصورمی کردم صوفیه، فرقه ای بیکاره اند که چون نتوانسته یا نخواسته اند به سختی های زندگی تن دردهند ، با نام صوفیگری از زیر بار زندگی مسئولانه شانه خالی کرده اند .
امام لبخندی زد وگفت قطعاً در میان اهل خانقاه عناصری غیرصوفی وجود دارند و بحث ما برسر مرام و مکتب آنها نیست ، سخن این بود که آیا شیخ بایزید بسطامی را می شناسی یا خیر؟. ناصر گفت : در یک کلمه خیر؛ و بسیار خوشوقت خواهم شد اگر حضرت خواجه در مورد وی بیاناتی بفرمایند . کاروان همچنان در راه بود و صحرای نسبتاً خشک در پیش . امام نگاهی به اطراف کرد و گفت : هرچند اکنون برای شما بیان چنین جمله ای سخت ،زود است اما کم لطفی است که کسی در بیابانی وسیع باشد و سخن از شیخ بسطام بمیان آید و آن جملۀ عمیقش را فرا یاد نیاورد ، که گفته است : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده ، چنانکه پای بر برف فرو شود به عشق فرو می شد . چهرۀ امام بهنگام بیان این جمله آنچنان شکفته و زیبا بود که گوئی زیباترین لحظات زندگی خویش را می گذراند و چشم به درخشانترین و ملیحترین صورتهای جهان دارد گویی زیبایی ها را یکجا می دید .
ناصر به کلمات خواجه می اندیشید و در اندرون خویش برخی از مفاهیم آن کلمات را بوضوح می یافت ، اما این پرسش را در ذهن داشت که : پس چرا همه آدمیان حداقل یکی از این وسایل را بکار نمی بندند و بسیاری از مردم پس از طی عمری طولانی و بی نتیجه سر به حفره گور می برند ؟. دیگر همراهان نیز به احترام سکوت خواجه و تفکر ناصر ، ساکت مانده بودند . کاروان همچنان به پیش می رفت و ناصر نمی دانست این پرسش را مطرح کند یا خیر ؟ بهرحال دل به دریا زد و آنرا از خواجه پرسید ، خواجه گفت : فرزندم اگر بشر طوری خلق شده بود که قهرا ً و تبعا ً به یکی از وسایل فوق متوسل می شد و بحقیقت می رسید ، آنوقت انسان مجبور خلق شده بود ؛ ولی اراده ازلی بر این قرار گرفته است که بشر بتواند خیر یا شر اعمالش را انتخاب کند و نتیجه اعمالش را ببیند ، اگر مردم همه ، بدون اراده به کار خیر می رفتند ، خیر ارزشی نداشت و تکامل مفهومی نمی داد . مثلا ً اکنون که ما در بهار سرسبزی تنفس می کنیم ، بفرموده حضرت ختمی مرتبت : " اَن فی ایام دهرکم نفخات الا فتعرضوا علیها " ( در روزهای زندگی گهگاه نفخه هایی می وزد که باید از آن استفاده کرد . ) اکنون وجود نعمت باد بهار را می بینیم ، همگی هم می توانیم از آن بهره گیریم ؛ حال بسته به همت و علاقه ما آدمیان است که تا چه حد از این خان نعمت الهی بهره گیریم . آن دل و چشم و گوش هم الطاف الهی بر این است که هرکس خود بدنبال استفاده از این امکانات برود ، به نتیجه رسد و هر کس کاهلی کند از راه باز ماند . ناصر این استدلال را پسندید و با خویش گفت : باید همت کرد تا بیش از گذشته دل ، چشم و گوش را بکار کشید . آنگاه به دنبالۀ نقل خاطراتی در مورد شیخ العارفین با یزید بسطامی پرداختند و هر کس آنچه می دانست نقل می کرد و خواجه برخی از آنچه را گفته می شد توضیح می داد ، تا بالاخره پس از طی چند روز مسافت میان نیشابور و بسطام طی شد و ناصر با راهنمایی یک مرد بسطامی خود را بر سر تربت شیخ یافت .

 

عربی که قرآن نمی دانست
شهری در سر راه بود که آنرا " قرول " می خواندند ، وقتی ناصر و همراهان به آن شهر رسیدند سخت خسته و آزرده بودند ، خود را به حمام رسانده ، تنی شستند و برای تهیه مایحتاج به مغازه ای مراجعه کردند . صاحب مغازه که از سکوت همراهان ناصر و سخن گفتن سلیس و زیبای او خیلی خوشش آمده بود از ناصر پرسید : برادر ، آیا شما عرب هستید ؟
ــ نه من خراسانی ام
ــ خراسان ؟ این نام را تا کنون نشنیده ام .
ــ منطقه ای است در شمال ایران ، شمال فارس ، آیا تاکنون نام عراق عجم را شنیده ای ؟
ــ آری شنیده ام که اهل آنجا مجوس هستند و حضرت فاروق به آنجا حمله کرد و آنان را به اسلام دعوت نمود .
ــ بلی تا حدودی درست است . خراسان همان منطقه ای است که مأمون خلیفه عباسی به آنجا آمد و شهر مرو را دارالخلافه قرار داد . آیا شنیده ای ؟!
ــ چیزهایی شنیده ام ، ولی اگر شما از آن منطقه هستید چگونه زبان ما را به این خوبی صحبت می کنید آیا قبلا ً به دیار ما سفر کرده اید ؟
ــ خیر این اولین سفر من است و قصد حج دارم .
مرد عرب با شنیدن کلمه حج بطور وضوح شادمان شد و گفت : ای برادر به من افتخار بده که امشب را میزبان تو وهمراهانت باشم . ناصر گفت : راضی به زحمت دادن او نیست لیکن جوانمرد عرب که نامش " حنیف " بود با اصرار آنها را به منزل خواند . پس از صحبتهایی حنیف از شنیدن این موضوع که ناصر به مکتب رفته و تعلیم دیده است خیلی خوشحال شد و گفت : شما باید امشب پدرزن مرا ببینید او امشب به دیدن شما می آید امیدوارم که آنچه از شما می طلبد قبول کنید . ناصر گفت آنچه بتوانم انجام خواهم داد ولی ممکن است بگوئید که او چه می خواهد؟! حنیف گفت : نگرا ن نباش ، او می خواهد که معلمش باشی . بعد از صرف شام پیرمردی با محاسن سفید قدی بلند ، صورتی سوخته ، پیشانی پرچروک ، عبائی مندرس و دستهایی پینه بسته به جمع آنان وارد شد . حنیف بپا خاست و میهمانان نیز چنین کردند ، پیرمرد عرب در حالیکه سخت مشتاق بنظر می رسید به چهره ناصر نگاه کرد و گفت : علمنی القرآن ( قرآن را به من بیاموز ) ناصر از او پرسید که آیا از قرآن هیچ می دانی ؟ گفت : نه اگرمی دانستم که نزد شما نمی آمدم . ناصر لبخندی زد و گفت : آنچه که من می گویم تو نیز بگو .
ــ " بسم الله الرحمن الرحیم " عرب تکرار کرد .
ــ " قل اعوذ برب الناس " عرب تکرار کرد .
ــ " اله الناس " عرب تکرار کرد و گفت آیا " ملک " با " اله " یک معنی است ؟! ناصر گفت : یک معنی نیست و حالا فرصت پرداختن به معنی آیات نیست ، بهتر است شما فعلا ً خود آیات را یاد بگیرید . عرب پذیرفت . ناصر گفت : اکنون آنچه گفتم بازگو کن . عرب گفت : بسم الله الرحمن الرحیم ــ قل اعوذ یا رب الناس ــ اله الناس . ناصر اشتباه عرب را به گوشزد کرد ، خلاصه هر چه آن شب کوشید تا آیات ساده را به عرب شصت ساله بیاموزد موفق نشد و صبح با تعجب و یأس ضمن عذرخواهی از حنیف شهر قرول را ترک کردند در حالیکه تصورات پیشین ناصر در مورد اینکه عربها بدلیل آشنایی زبانی شان با قرآن کریم حتما ً خیلی راحت تر می توانند قرآن را بیاموزند ، در هم ریخته بود ؛ و ابوسعید و حتی غلام هندی نیز از عدم نظافت لازم و مطبوع نبودن غذای اعراب گلایه داشتند و کم کم عملا ً معنی عرب صحرائی و بدوی را درمی یافتند .

 

قصر فرعون
روز پنجم اسفند ماه از سال 415 تاریخ پارسی کاروان ناصر به شهر بیروت رسید . دیدن طاقهای سنگی و تخته سنگهای سفید بسیار بزرگ ، ستونهای مرمرین بزرگ شهر ستونهای زیبای حجاری شدۀ نقش دار باعث تعجب ناصر و همراهانش شده بود . هر چند در آن بناهای عظیم سر به فلک کشیده کسی زندگی نمی کرد اما مسلم بود که روزگاری کسانی در آن قصرها زندگی می کرده اند . ناصر و همراهان که می دیدند در آن اطراف کوهی که بتوان به آسانی سنگهای آنچنانی را از آن جدا کرد وجود ندارد ، بیشتر به تفکر فرو می رفتند که چه کسانی و چگونه این تکه های عظیم سنگی را به آنجا آورده است ؛ بالاخره یکی از اهالی آنجا به ناصر گفت که : " می گویند این قصر، قصر فرعون بوده است !! " ... فرعون ! آری ، همان کسی که خود را خدا نامید و انتظار داشت که بردگان و غلامانش اورا بپرستند . ناصر در فکر فرو رفت که چگونه داشتن قدرت و امکانات می تواند انسان فانی و ضعیف را ، در برهه ای از زمان آنچنان به طغیان وادارد که ادعای خدایی کند و در همین لحظه بخود نهیب زد که نباید زیاد به فرعون اعتراض داشته باشد زیرا خود او نیز تا چند ماه قبل طوری رفتارمی کرد که گویی هیچکس را هم شأن و همپایه خویش نمی داند . بهرحال ، ناصر بنا بر روش معمول خود ، ویژگی های آنچه را می دید یادداشت کرد اما بخوبی می دانست که او رنج سفری طولانی را برای دیدن آثار گذشتگان تحمل نکرده است بلکه هدفش دیدن " بزرگان " و کسب کمال از آنهاست . بهمین جهت ضمن تحسین و تعجبی که از دیدن آن آثار در درون خویش نسبت به سازندگان چنان بناهائی احساس می کرد ، با کمترین توقف دربیروت به سوی شهر " صیدا " براه افتاد . در شهر صیدا نیز آنچه برای ناصر و همراهان جالب بود ، ظواهر شهر ، از مساجد جالب و سنگی اش گرفته تا کشت نیشکرو شکل عمومی شهر بود که در حقیقت در میان آب ساخته شده بود . پس از" صیدا " ــ نوبت شهر " صور" رسید که کاروان ناصری را پذیرا باشد.
شهرصورنیزدرمیان شهرهای شام به ثروت ومکنت مشهوربود واکثریت سکنۀ آن را شیعیان تشکیل می دادند . ناصرهمچنان بریادادشت کردن آنچه می دید می پرداخت ولی واقعۀ مهمی روی نداد تا بنگارد . هفت فرسنگ بعد ازشهرصورــ شهرکی بنام " عکه " بود که دربیرون شهرــ درمنطقه ای که سمت راست قبله بود ــ قبری وجود داشت که مورد احترام اهالی بود ؛ ناصر علت را پرسید ، گفتند اینجا قبر حضرت " صالح " پیغمبر معروف است که در قرآن کریم هم ازایشان نام برده شده و داستان " ناقه صالح " بسیار مشهور است . ناصر و همراهان به زیارت قبر صالح رفتند و در آنجا صف نماز جماعتی را دیدند که نمازگزاران بدون اینکه در موقع قیام دستهایشان را بحالت احترام روی هم بگذارند ، با دست باز نماز می گذارند ، ناصر می دانست که این طرز نماز خواندن مخصوص شیعیان است و ازدیدن چنین نماز خواندنی رنج می برد اما بصورت ناخودآگاهی بخود اجازه نمی داد تا با شیعیان دراین مورد مذاکره کند و علت را بفهمد . اصولاً ناصر، از هنگامیکه به منطقۀ طرابلس رسیده بود با خود می اندیشید که باید فرصتی را بدست آورد و حداقل با یکی از مدعیان علم دین که پیرو مکتب رافضی (تشیع) باشد ، به مباحثه بپردازد .
اکنون کاروان ناصری به شهرعکه رسیده و آنان را بر آرامگاه صالح پیامبر حاضرشده برای او فاتحه خوانده و ازوی تبرک جسته اند . ناصربرطبق رسم خود شهررا مساحت کرد ، درازی اش دوهزار اَرش و پهنایش پانصد اَرش بود !! وفور کشاورزی آنجا نیز چشم بینندگان را خیره می کرد و در توجیه این قضیه به ناصر گفته شد که : اینجا آدم علیه السلام زراعت کرده است.
کمی دورتر چشمه ای در نزدیکی دروازۀ شرقی وجود داشت که برای دسترسی به آب آن لازم بود از چندین پله پائین رفت ؛ چشمه ای سخت مشهورو با نام " عین البقر" (چشمۀ گاو) ، ناصر علت نامگذاری را پرسید به او گفتند : آنجا را حضرت آدم علیه السلام پیدا کرده و گاو خود را از آن آب داده است . ناصر برای دیدن چشمه به آنجا رفت ؛ پله ها را شمرد بیست وشش پله را می بایست به سوی قعر زمین طی کند تا به چشمه رسید .

 

 

 

 

 

 

 


بیت المقدس ، نخستین قبله :

 

 

 

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله  39  صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلود مقاله زندگی ناصرخسرو

دانلودمقاله ادبیات معاصر امریکاپ

اختصاصی از فی ژوو دانلودمقاله ادبیات معاصر امریکاپ دانلود با لینک مستقیم و پر سرعت .

 

 

 
پیشگفتار
این مطالعات دیر انجام که با ادبیات معاصر امریکا آغاز شد طولی نکشید که سر زندگی اصالت و توانایی این ادبیات ،همه حواسم را به خود مشغول داشت . فاکنر ،اونیل و همینگوی نویسندگان ژرف اندیش و قدرتمندی بودند که مقام رمان و نمایش امریکا را تا حد رمان و نمایش انگلستان ،آلمان و فرانسه ارتقا دادند ، زیرا هنگامی که جایزه نوبل در 1949 له نویسنده گمنامی اهدا شد که ظاهراً در مردابهای میسی سی پی گم شده بود و یا در سال 1954 به جهانگرد ریش و پشم دار سالخورده ای تعلق گرفت که شهر پاریس از سی سال پیش او را روزنامه نگاری تهیدست می شناخت که زیر سقفی در حال فرو ریختن با ماشین تحریر کهنه اش کانجار می رفت ، غولهای ادبی اروپا از جا پریدند . انتقاد از من رواست ، چرا که تا 1966 فقط یک رمان از همینگوی و یک رمان از استین بک خوانده و اصلاً کتابی از فاکنر نخوانده بودم . اکنون نیز از ادبیات کانادا ، مکزیک و امریکای جنوبی چیزی نمی دانم ، هر خواننده آگاهی این نکته بی دردسر ، تنگ نظرانه و توهین آمیز برای « ایالات متحده » ای است به سادگی حدس بزند . به راستی چه کسی به ما صفتی ملی عطا خواهد کرد ؟
باری ، من از « صراحت » عریان بسیاری از نویسندگان متوسط امریکا در بیان اعمال محرمانه تنمان ، اندکی یک خورده ام . ممن پیوریتن1 معصومی نیستم و آن قدر در رگهایم خون فرانسوی – کانادایی جریان دارد که اگر شوخی زشتی با زیرکی بیان شود یا حتی دیدن فیلم « عریانی » هم ممکن است مذاقم خوش بیاید . من پیش خود فرض کرده بودم ، هر کس که آن قدر هوش و حواس دارد که بتواند کتابی بنویسد ، خود به خود می داند ، برخی واژه های تند و رک بوی زننده ای از مصداق خود و محیط آن مصداق را با خود دارند ، چون این گونه واژه ها می تواند هر شعری را که شاید درباره تن و بدن باشد ، به فضاحت بکشاند ، لذا این دسته نویسندگان در آثاری که پیش چشم ما گشوده می شود و با ما تماس حاصل می کند از واژگانی استفاده می کنند که از پیش ضد عفونی شده است . یعنی در گفتگو از اسرار خلوت و رختخواب به شیوه غیر مستقیم و فرهیخته ای متوسل می شوند . وقتی این گونه خودداریها مورد توجه قرار گیرد ، ادراک آدمی تند و تیزتر می شود . و درگیریها و تضادها هم کندتر می شوند و اینک که دادگاههای ما کم و بیش برای تعریف قبح دست از تلاش برداشته اند ، سالها در هرزه نگاری چه بهنجار و چه ناهنجار غوطه خواهیم خورد ، باشد که این وضعیت با افزایش آزادی تخفیف یابد . کتابهایی مانند کندی2 عادی خواهند شد و خوانندگان بالاتر از دیپلم را تحریک نخواهند کرد ؛ همان گونه که ساقهای زنان ، چندان هوسی در دل مردان بر نمی انگیزد و در ضمن باید اذعان کنم که رمانهایی مانند آخرین راه خروجی به بروکلین3 اگرچه تهوع آورند ، آزاد باشد تا ژرفای انحطاطی را که در پس رفاه کور و گیج ما پنهان است ، به ما بنمایاند . به این نکته نیز اعتراف کنم که من این کتابها را خوانده ام .
کتابهای دیگری هم خوانده ام که دوست دارم پیش از آنکه با فراغت درباره فاکنر سخن بگویم ؛ کمی هم از آنها بگویم . نویسندگان قدرتمند و مبتکر بسیاری در ایالات متحده امریکا هستند که برخی از ایشان در برابر وسوسه هرزه نگاری مقاومت کرده اند . من سال بلو را همچون هنرمند بی ریایی که هرگز دستنوشته اش را به چاپ نمی سپارد مگر آنکه همدردی پر احاساس و هنرمندی کمال یافته4 خویش را به آن منتقل کند ، محترم می شمارم . شهرهای در حال گسترش ما ، هر ساله هزار نفر مانند هرزوگ را به وجود می آورند : شوهری که صبورانه کلاه قرمساقی بر سر می گذارد ، پدری شیفته فرزندان اما سهل انگار مردی خوش نیت اما سست اراده و بیحال که در میان تخته پاره الهیاتی درهم شکسته به دست و پازدن مشغول است .
بدو ، ربیت ! اثر جان آپدایک5 تصویری غم انگیز ، لیکن گیرای مردی را به دست می دهد که از محیطی مرگبار ع از غروری کاذب و از ادراکی کم مایه – در تشخیص خیر و شر – رنج می برد . هر شهر امریکا صدها ربیت آنگسرومز در خود دارد که پس از مشاهده سستی و سقوط پیوندهای اخلاقیش از پا در می آید و ما خود را شریک جرم احساس می کنیم . ادبیات زمان ما انباشته از آثار قهرمانان مچاله شده ای است که می پنداشتند با مرگ آورنده ده فرمان ، این مفاهیم نیز منسوخ شده اند 6. آپدایک در کتاب زوجها همه توان خود را برای بیان خیر و شر به کار می گیرد : شاهکاری از ادراکی نافذ و ژرف . طنزی خشمناک در تشریح اجتماعی که عزمی « بی پروا هم » برای آوردن رازهای شیرین عشق و تن در سخان رکیک مردان و زنان به پهنه وضوح ادبیات دارد و من با خواندن هر صفحه آن سخت یکه خوردم ؛ لیکن در میان رسوب اخلاقی آن ع بینشهای درخشان بسیار و ادراکی موجز یافتم : « سرنوشت همه آنان در این عصر ، عصری از اعصار تاریک که در میان هزاره ها و در میان مرگ و تولد مجدد خدایان – به هنگامی که هیچ دستاویزی جز جاذبه های سیارات ، سکس و رواقیگری وجود ندارد – منوط به آن است . »
فرانسیس اسکات فیتز جرالد ( 1940- 1896 ) در خانواده های پرهیزگار و کاتولیک به دنیا آمد . ایمانش را از کف داد و از اینکه کلیسا کتابهایش را تحریم کرد ، رنج بسیار برد . شاید به همین دلیل است که من کتاب شب لطیف است7 را با حرارت بیشتری پذیرا شدم تا گتسبی بزرگ را که عموماً بهترین کار او شمرده می شود . کتاب اول اساساً داستانی اسرار آمیز است ( کی ، کی را کشت ؟ ) با طرحی هیجان انگیز و پایانی دراماتیک ؛ هزاران کتاب از این نوع وجود دارد . کتاب دیگر ، نتیجه تلاش دلیرانه مرد ایرلندی رمانتیکی بود که می کوشید تا – تقریباً به گونه ای بالینی – سقوط یک ایده الیست را بر اثر وسوسه و شور بختی ، درگیر زنبارگی و میخوارگی توصیف کند . وقتی دیدم نویسنده هیچ گونه رنگ خوشبینانه ای بر پایان شتابزده آن نپاشیده است ، حیرت کردم . در این اثر با تصویری نه چندان متفاوت از نویسنده روبرو می شویم : زوال اخلاقی ناشی از میخوارگی خود نویسنده پس از دلبستگی طولانی به همسری بدخو و ناسازگار و مقاومتی دراز مدت در برابر فشارهای اقتصادی و عشقهایی که به او عرضه می شد . این همان شخصیت دوست داشتنی و زندگی عاطفی فیتز جرالد بود که برای این کتابها شهرت گذرایی هم به ارمغان آورد .
2- قلمرو فاکنز
فاکنر از اولیس جیمز جویس به راه افتاد و در جاده تنباکوی ارسکین کالدول پیش رفت . او جریان سیال ذهن را در طبقه کاملی از مردم ساکن میسی سی پی دبنال کرده و با عریان کردن جسم و جان آنان ، تاریخچه و زوالشان را ضبط می کند او که آثار بالزاک را بسیار خوانده بود ، خود به نوشتن کمدی انسانی8 گوشه ای از ایالات متحده پرداخت . این بخش در واقع لافایت بود و مرکز آن شهر اکسفورد جایگاه پر افتخار دانشگاه می سی سی پی لیکن فاکنر این شهر را جفرسن خواند و این بخش را یوکناپاتافا نام داد ؛ واژه ای که به قول خود او ، از آن سرخپوستان چیکاسا9 است و چنین معنا می دهد : « آب در جلگه ها به آرامی روان است . » و این توصیف مصداق کاملی از کتابهای اوست . فاکنر برای این « بخش تخیلی » خود جمعیتی برابر 9313 سیاه پوست و 6298 سفید پوست در نظر می گیرد . حداقل صد تن از این سفید پوستان و انبوهی از سیاه پوستان به رمانهای او داخل یا در آنها خارج می شوند . همچنان که شخصیتهای متعددی ، نظیر همینها در بخشهای گوناگون آثار بالزاک ظاهر می شوند . در نمایش موشکافانة فاکنر ، مردم این قطعه زمین ، صمیمانه تر و صادقانه تر از هر بخش دیگری از مردم امریکا نمایانده می شوند .
فاکنر در 25 سپتامبر 1897 در نیوآلبانی10 می سی سی پی به دنیا آمد . پدرش در سال 1902 خانواده را به آسکفورد برد و با شغل مدیر حسابداری در دانشگاه استخدام شد . تحصیلات رسمی ویلیام از دبیرستان فراتر نرفت . او تلاش کرد برای شرکت در جنگ جهانی اول در ارتش نامنویسی کند ؛ اما پذیرفته نشد . سپس به کانادا رفت و وارد نیروی هوایی سلطنتی شد ؛ اما پیپ از آنکه تعلیماتش را به پایان برساند ، جنگ خاتمه یافته بود . آنگاه به آکسفورد بازگشت و یک سالی را در دانشگاه به تحصیل مشغول شد . در سال 1924 یک جلد از شعرهایش در بوستون چاپ شد . در صفحه عنوان کتاب یک حرف u به اشتباه در اسم او گذاشته شد . فاکنر این اشتباه را حفظ کرد و همه کارهای بعدیش را با همین نام جدید امضا کرد . همان گونه که احساس بر اندیشه مقدم است ، نثر نویسان خوب تقریباً همیشه با شعر آغاز می کنند .
هنگامی که در حرفه روزنامه نویسی و در نیوارلئان کار می کرد با شروود اندرسن آشنا شد . او ویلیام را ترغیب کرد به رغم امتناع مکرر ناشران از چاپ آثارش ، به نوشتن ادامه دهد . فاکنر در ژوئن 1925 با کشتی باری به اروپا سفر کرد . ایتالیا و فرانسه را زیر پا گذاشت و مدتی در روزنامه ای در پاریس به کار پرداخت . سپس به آکسفورد بازگشت و برای تأمین زندگی به هر کاری ، هر اندازه بی ارزش دست زد ، پس از انتشار چند کار جزئی که در اقیانوس انتشار کتابها بازتاب و آوازه چندانی نداشت یکی از بنگاههای انتشاراتی نیویورک را متقاعد کرد تا کتابی از او به چاپ برساند ( 1929 ) و شهرت او با این کتاب آغاز شد .
رمان سارتوریس11 یکی از خانواده های قدیمی اهل جنوب را تصویر می کند که اندک اندک قدرت اجتماعی و املاک خود را به اعضای یک طبقه بازرگان کاسبکار در حال رشد ولی فاقد اصول اخلاقی ، تسلیم می کند . بدین گونه تاریخچه حوادث بخش « یوکناپاتافا » پیش چشم ما گشوده می شود . بنیانگذار این خانواده سرهنگ جان ساتوریس است که در جنگهای داخلی فرمانده یک هنگ سواره نظام بود و با شهامت و بی پروایی خود در آن روزگار داستانهای گوناگون و پر شاخ و برگی برای فرزندانش به یادگار گذاشت . وی در سال 1876 در گذشت و با یارد سالخورده آغاز می شود که در جفرسون رئیس بانک است مردی مبادی آداب که با ویسکی و سیگارش زندگی می کند و مورد احترام همگان است . گرچه در ناتوانی اش در اداره فرزندان و خدمتکاران ، نشانه های زوال به چشم می خورد . شخصیت شرور داستان ، نوه اش بایارد سارتوریس دوم ، است که خوگرفته به خشونت و شتاب – با لاقیدی – از جنگ جهانی اول باز می گردد . اتومبیل جدید او که موجب وحشت پدربزرگ است ، نماد جهان در حال دگرگونی و ابزار فاجعه است .
اعضای خانواده سارتوریس به اصل و نسب خویش می بالند و معیارهای دیرینه آداب دانی ، ذوق و سلیقه و وظیفه شناسی خود را نسبت به خانواده ، طبقه و جامعه حفظ می کنند . آنان مستخدمان سیاه پوست خود را آمرانه به کار می گیرند ب اایشان همچون اعضای پذیرفته شده و پرورش یافته خانواده رفتار می کنند ؛ اما به ایشان به شکلی غیر از نوعی کاست همیشه پست ، نمی نگرند . آنان با تحقیری بی ثمر به تازه واردان بی ریشه ، حیله گر و مبتکر شمالی نگاه می کنند ؛ کسانی که غیر از جاذبه پول و جنسیت هیچ نیروی محرک دیگری ندارند ؛ آنانی که نه وابستگیهای اجتماعی را به رسمیت می شناسند و نه قیود زیبایی شناسی را . در رمانهای فاکنر نمایندگان اصلی این گروه خانواده اسناپس12 هستند ، « خانواده ای به ظاهر خستگی ناپذیر که در طول ده سال اخیر از جای کوچکی مشهور به محله فرانسویها – کم کم به شهر [ جفرسن ] آمده اند . » فلم اسناپس ، مصمم به گردآوری ثروت و رسیدن به قدرت : « روزی ، بی سر و صدا پشت پیشخان رستوران کوچکی کنار خیابان ، سر و کله اش پیدا شده بود . . .
با این جا پا – و مانند ابراهیم پیامبر – خویشان و بستگان خود را تک تک ، یا خانواده خانواده به شهر می آورد و طوری سر و سامان می دهد که بتوانند پول در بیاورند . » آنان ر در شغلهای کوچک و جور واجور درجة سه مغازه های بقالی ، سلمانی و . . . پخش و پلا شدند ؛ زاد و ولد کردند و ریشه دواندند . ساکنان قدیمی ، در خانه ها و مغازه ها و دفترهای آراسته خود ، ابتدا با تفریح و سرگرمی ، سپس با حیرت و آشفتگی ناظر این جریان بودند . » در جریان وقایع رمان ، طبقه جدیدی گسترش می یابد تا آن گاه که « سارتوریس ها » در مقابل «اسناپس ها » محو می شوند . مزرعه ، دهکده ، خانه مجلل و درشکه ، جایشان را به مغازه ، شهر ، بانک و اتومبیل می دهند و سیمای جنوب به تصویری رنگ باخته از شمل مبدل می شود .

فرمت این مقاله به صورت Word و با قابلیت ویرایش میباشد

تعداد صفحات این مقاله  106  صفحه

پس از پرداخت ، میتوانید مقاله را به صورت انلاین دانلود کنید


دانلود با لینک مستقیم


دانلودمقاله ادبیات معاصر امریکاپ